۶ مهر ۱۳۸۸

عجایب

آیا این عجیب نیست که

همان علومی که باعث پیروزی انقلاب شد ۳۰ سال بعد انقلاب را دچار بزرگترین بحران خود کرد

مقاله یک روزنامه دولتی بر علیه یک مرجع تقلید شیعه ۳۰ سال پیش باعث به وجود آمدن انقلابی شد که اکنون روزنامه های دولتیش هر روزه بر ضد مراجع مطلب مینویسند


هنرپیشه‌های متبحر و شریف ایرانی به خاطر ابراز عقیده از کار محرومند ولی‌ یک هنرپیشه درجه چندم کره‌ای میشود الگوی نسل جوان ما


امام جمعه مشهد اوباما را که یک مسلمان زده است سگ سیاه مینامد ولی‌ یک کمونیست با هیأت همراه در معیت رئیس جمهور به حرم امام رضا شرفیاب میگردد


آقازاده های دزد آزادند ولی‌ پسر آقای خزعلی به خاطر ابراز عقیده سیاسی بازداشت است


آنچیزی که احمدی نژاد به هاشمی‌ در مناظره‌های انتخاباتی نسبت داد، سه ماه بعد توسط نزدیکترین یاران خاتمی، موسوی و کروبی در دادگاههای آنچنانی بر علیه خاندان هاشمی‌ تکرار شد


دولت اسکاتلند یک تروریست بین المللی شناخته شده را به دلیل بیماری مهلک و از روی انسان دوستی‌ آزاد می‌کند ولی‌ حکومت جمهوری اسلامی جانباز اصلاحات و همچنین اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب که مبتلا به سرطان است را دستگیر می‌کند


روزنامه نگاران ایرانی‌ به اتهام جاسوسی و به دلیل مسافرت به خارج از کشور در زندان هستند ولی‌ کسانی که اصولا مقیم خارج هستند و یا خارجی‌ هستند از زندان آزاد شده اند

حضور جمعیت که در نماز‌های جمعه و راه پیمایی ها، حتی به زور اضافه کاری دولتی، پذیرایی و...، مایه مباهات حکومت بود ناگهان باعث دردسر شد و چاره‌ای نبود جز گاز اشک آور

ورزشکار ایرانی در مسابقات مهم فقط میتواند نماد سیاسی یا مذهبی‌ که به تایید رسیده را نمایش دهد و نه نمادی که خود می‌خواهد


بهترین و وفادار‌ترین هنرمند این مملکت به دلیل همدلی با مردم به شدید‌ترین وجه مورد هجمه و گستاخی مسلمان نما‌ها قرار گرفت

...

و این قصه ادامه دارد

من مرد تنهاي شبم

بعد از روز قدس عده يي از اصولگرايان ناگهان طرفدار گفت وگو شده اند و خلاصه حرف شان اين است که چه کاريه اين همه مردم هي ميان وسط خيابون، بياييد با هم گفت وگو کنيم حل شه بره. ما ضمن ابراز اينکه؛ عجب، خواستيم عرض کنيم اگر پس فردا آقاي خاتمي که سفير کبير «گفت وگو» هستند به اين دوستان گفتند «حرف مارو دزديدن/ دارن باهاش پز ميدن» کسي گلايه نکند
--
اما از بحث هاي گلايه آميز که بگذريم مي رسيم به بحث شيرين دولت بعد از نهم، هيچ به روند کاري احمدي نژاد در اين چندساله دقت کرده ايد؟ اول اصلاح طلبان حذف شدند. بعد آدم هايي مثل امير خادم و عماد افروغ و... بعد از آن کساني مثل دانش جعفري (اساساً کابينه دولت نهم با کاروانسرا خيلي تفاوت هاي محسوسي در باب رفت و آمد نداشت. در مباحث ديگر البته تفاوت هاي زيادي داشت از جمله اينکه اتفاقاً کاروانسرا جاي مفيدي است.) بعد از آن حتي آدم هايي مثل صفارهرندي (فکرش را بکن،) و محسني اژه يي هم حذف شدند
--
شکر خدا همين طور که پيش برود و در آينده نزديک اين اتفاقات قابل پيش بيني است؛ - محمود احمدي نژاد اعلام کرد علي لاريجاني نه تنها اصولگرا نيست بلکه موهايش هم مثل آدم هايي که من در نيويورک ديدم بور است، - سخنگوي دولت گفت اشخاصي مثل مطهري، باهنر و توکلي نه تنها با مباني ديني مشکل دارند که حتي به عکس احمدي نژاد هم چپ نگاه کرده اند. - رئيس دولت بعد از نهم در يک سخنراني ابراز داشت تنها اصولگراياني که مي بينم من و الهام و جواد هستيم (منظور از الهام، غلامحسين الهام و منظور از جواد، شمقدري بود گويا). - محمود احمدي نژاد گفت من تنها دولتمرد درست تاريخ هستم و در واقع من مرد تنهاي شبم
--
راستي در خبرها آمده که شمقدري به معاونت سينمايي وزارت ارشاد برگزيده شد. جوايز جشنواره فيلم فجر امسال اينها خواهند بود؛
سيمرغ بلورين بهترين فيلمنامه به فاطمه رجبي براي فيلمنامه: معجزه هزاره سوم
سيمرغ بلورين جلوه هاي ويژه به صادق محصولي براي اثر ماندگار انتخابات خرداد 88
سيمرغ بلورين نقش اول مرد به اسفنديار رحيم مشايي براي حضور در فيلم هاي دولت نهم و دولت بعد از نهم
سيمرغ بلورين بهترين فيلم به معني واقعي کلمه به فيلم : کميته مجلس براي بررسي وضعيت بازداشت شدگان
تقدير از بهترين تکيه کلام ضمن تقدير از محمود احمدي نژاد براي جمله : سر مخالفان را به طاق مي کوبم -- به محمود احمدي نژاد اهدا شد براي عبارت : خس و خاشاک
ابراهیم رها

۳۱ شهریور ۱۳۸۸

همه بلبلان بمردند

سیدعلی ‌میرفتاح

درباره مرگ علما فرموده‌اند که چون شکافی است که چیزی آن را قادر نیست پر کند. یعنی جای خالی آنها را کسی، یا چیزی پر نخواهد کرد. این سخن در حوزه‌های مختلف، مصداق‌های متعدد دارد. در موسیقی ایرانی نیز درگذشت پرویز مشکاتیان، به مثابه ثلمه‌ای است که بر پیکره این موسیقی وارد شده است

بخش اعظمی از اندوه و غم ما معطوف به این حقیقت است که می‌دانیم جای خالی مشکاتیان تا ابد خالی خواهد ماند، همچنان که جای خالی حبیب سماعی تا ابد خالی است... هنرمندان هم می‌میرند، همچنان که همه می‌میرند. مرگ حق است و از این نظر تسلیم امر و اراده حقیم و می‌دانیم که هیچ بنی‌بشری از این تقدیر محتوم گریزی ندارد، اما مرگ کسی مثل مشکاتیان ما را می‌ترساند که مبادا این کاخ بلند فردوسی، که البته سال‌هاست که رو به ویرانی نهاده، بی‌پاسبان و بی‌نگهبان بماند. این گروه جمع و جور شجریان و رفقایش، تنها جماعتی نوازنده و خواننده نیستند که مثلاً برای تفنن و پر کردن اوقات فراغت ما بزنند و بخوانند و کاسبی کنند و هنر خود را بنمایانند، بلکه اینها آخرین بازماندگان از طایفه‌ای هستند که نگهبانی و حراست از زبان و ادبیات و فرهنگ فارسی را به عهده داشتند. از این طایفه جز معدودی نمانده که حالا دست طبیعت گل عمرشان را دارد یک به یک می‌چیند. سر خم می‌‌سلامت... خدا عمرشان را طولانی کند که تنها امیدمان همین‌ها هستند. جز ایشان هر که هست، کلنگی به دست گرفته و به جان این کاخِ کوخ شده فردوسی افتاده. ما تنها موسیقی اصیل ایرانی را مدیون مشکاتیان و دوستان هم‌نسلش نیستیم، بلکه بابت همین ته‌مانده ادبیات فارسی نیز وامدار ایشانیم

فقط رپ‌خوان‌ها و پاپ‌خوان‌ها و لس‌آنجلسی‌ها و تهران‌جلسی‌ها نیستند که دارند اصل و فرع این زبان را به گند می‌کشند. فقط این رادیو و تلویزیون خودمان و این‌طرفی‌ها و آن‌طرفی‌ها نیستند که دارند غلط و غلوط حرف می‌زنند و شأن این زبان را ضایع می‌کنند، فقط مدیران نیستند که در نامه‌های اداری‌شان فارسی را پاس نمی‌دارند، فقط با اس‌ام‌اس نیست که فارسی را به اسپرانتو تبدیل می‌کنیم، فقط این معلم‌ها نیستند که جزوات پرغلط به دانش‌آموزان خود می‌دهند، فقط ما روزنامه‌نگاران نیستیم که فارسی را به بدترین شکل ممکن تقدیم خوانندگان می‌کنیم، فقط مجری‌های تلویزیون نیستند که تن فردوسی را توی گور می‌لرزانند، فقط شعرای نوپرداز نیستند که میراث گرانقدر سعدی را می‌دهند و به جایش خروس قندی می‌گیرند، فقط سیاسیون ما نیستند که خود را بی‌نیاز از ادبیات فارسی می‌دانند، فقط تازه به دوران رسیده‌ها نیستند که فارسی را با انگلیسی و فرانسه و چینی و پشتو قاتی می‌کنند، فقط... فقط اینها که نیستند، همه کلنگ گرفته‌اند و به جان این زبان و فرهنگ افتاده‌اند

در این میان تنها همین اهل موسیقی به اصطلاح سنتی هستند که مشتاقانه و سخت‌گیرانه، حافظ و سعدی می‌خوانند و اصرار دارند که پاک و پاکیزه و بر مبنای ذوق سلیم و احتیاط و محافظه‌کاری عالمانه، در حفظ و اشاعه زبان و فرهنگ اصیل ایرانی بکوشند. اگر همین‌ها هم نباشند و نتوانند که غزلیات سعدی و حافظ را به آواز و تصنیف به گوش سنگ شده ما برسانند، به سال نمی‌رسد که فاتحه این زبان و ادبیات خوانده خواهد شد. اگر اینها نباشند، به خدا که از تاک و تاک‌نشان، هیچ نشانی نخواهد ماند. کاری که مشکاتیان و شجریان و علیزاده و لطفی و... می‌کردند، فقط تداوم نوعی موسیقی رو به زوال نبود، بلکه اینها با جدیت تمام داشتند از انقراض زبانی جلوگیری می‌کردند که از صد و پنجاه سال به این طرف هر که آمده جایش را تنگ کرده و در برابرش سدی محکم بنا نمود زبان یک چیز انتزاعی نیست، زبان ما همین گلستان و بوستان و اشعار حافظ و نظامی و... اینهاست

آیا جز این گروه قلیل موسیقی سنتی، کس دیگری هست که مصرانه پیوند ما را با این بزرگان نگذارد که بگسلد؟ جز شجریان کس دیگری بوده که توی این سال‌ها در گوش ویران ما سعدی زمزمه کند؟ نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند/ همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی. در عوض جای خیلی‌ها باز شده که عربده بکشند و فارسی را به بدترین شکل ممکن عرضه کنند و طرفدار هم داشته باشند و برایشان دست هم بزنیم و هورا هم بکشیم و... نماند جز غرابی
نظر شخصی‌ کمال الملک
البته به گمان بنده مجاهدت‌های اساتیدی چون شفیعی کدکنی و الهی قمشه‌ای نیز نباید فراموش شود. به هر حال مطلب به موقع و نغزی بود. از میر فتاح به خاطر کارهایش همواره سپاسگزارم

۳۰ شهریور ۱۳۸۸

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست




کاریکاتور شجریان در کیهان


اما واقعاَ حیفه شریعتمداری توش نباشه !! نه؟


















۱۸ شهریور ۱۳۸۸

جشن زوال استبداد دينی، نامه عبدالکريم سروش به آيت الله خامنه ای

بنام خدا
عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد. صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدندو جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت

آقای خامنه ای
که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده
درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان يار دلنوازم شکری است با شکايت." نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند
پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن، قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای
می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را ... آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که
لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند
می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند
ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا - خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست
...
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که "خدايا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟
تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای
می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمايش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود

آقای خامنه ای
بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد
اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند. ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه "پايگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک
***
با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون - آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴
بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند

آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور

رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

۱۱ شهریور ۱۳۸۸

قاب شیشه ای غم آلود

دلِ من‌گرفته‌زينجا/ زغبارِ اين بيابان/ و ازين كوير وحشت
--
به قاب تلويزيون كه نگاه مي‌كني، از شرم نگاهت را مي‌پايي
جمعي را مي‌بيني كه در دستبردي نابهنگام ربوده شدند و اكنون پس از هفتاد روز بي‌خبر، بي‌پناه و سر در گريبان، خود را در نظاره‌ي خلق مي‌بينند. اينان نه فقط بر جان و روان خويش بيمناكند. بلكه بر جان همه‌ي آناني كه دوستشان مي‌دارند، بيمناكند. از همسر و فرزندان تا ياران و همپويان. ديرزمانيست كه بي‌آگاهي از شب و روز، در تنهايي و بي مصاحبتي و بي آن كه بدانند كجايند، چه بايد بگويند و در پشت ديوارهاي سهمگين زندان مردم چه مي‌كنند، يارانشان كجايند و دليرمرداني چون ميرحسين، خاتمي و كروبي چه واكنشي نشان داده‌اند، روزگار مي‌گذرانند. صد البته از حضور اعتراضي سه ميليون جمعيت، از گسترش روزافزون موج سبز و همدلي و هم‌آوايي افكار عمومي جهان، از دل مويه‌هاي اديبانه‌ي فاطمه‌ شمس و غم‌نامه‌هاي شجاعانه‌ي دختران و پسرانشان هيچ نمي‌دانند. و بر همه‌ي اين‌ها اخبار مجعول و بافته‌هاي ذهني موهوم بازجوها را اضافه كني، آن گاه مي‌تواني اندكي از رنج‌هايي كه فرزندان پاك اين سرزمين در آن چار ديواري تنگ و نمور و بي‌روزن مي‌برند، سردرآوري
-
در دادگاهي! كه هيچ چيز آن شباهت با دادگاه ندارد، نه موضوع اتهام، نه متن مغشوش كيفرخواست، نه تطويل بازداشت، نه فقدان ديدار خانواده، نه موقعيت وكيل، نه محاكمه‌ي فلّه‌اي، نه اعتراف‌گيري تهوع‌آور و نه حتي چيدمان زندانيان كه در نوع خود بي مانند است. كه به گفته‌ي عالمان دين و نخبگان حقوق، به عنوان يك ننگ در تاريخ قضا ثبت خواهد شد
-
باز هم از قاب تلويزيون نگاهت را كه در صحن دادگاه! مي‌گرداني محشري برپاست! همه را يكجا مي‌بيني. انديشمند دليري كه هنوز آثار جانكاه تيري را كه از چلّه‌ي كمان همان طايفه بر تن او نشست، مي‌بيني – انتقام همه‌ي سال‌هاي عميقْ انديشيدن و فاخر نوشتن را از وي مي‌ستانند. و از شكستن اين قهرمان پايكوبي مي‌كنند. كه حتي در مرام قبيله‌هاي جاهلي عرب و شواليه‌هاي روم، قهرمان را در موقعيتي برابر با خود نگه مي‌داشتند و مانع از شكستن و تحقير وي مي‌شدند. فقط سفلگان از فروپاشي و خودويرانگري يك قهرمان لذت مي‌برند! چه، در كومه‌ي اينان اخلاق مرده است. بي‌ترديد، در آن بالاها خداي سعيد نيز در حيرت است! هزار مرتبه گفتند و باز نشنيدي
كنون سزاي ستيهند گيْت را ديدي
گرسنه مير و به زنجير، كز چه رو، اي شير!
به جشن شادي بوزينگان نرقصيدي؟
-
باز هم از قاب اين جعبه‌ي جادوئي! مردي را مي‌بيني كه عصاره‌ي رنج‌ها، استقامت‌ها و فضايل انساني است. چهل سال است كه بر آرمان خويش پاي مي‌فشرد و حسرت شنيدن يك آخ را در دل دشمنان خويش باقي گذاشت. بهزاد را مي‌گويم. در تمام اين جلسات دادگاه، ناجوانمردانه در جلو مي‌نشانندش با تن‌پوشي تحقيرآميز و دوربين‌هايي كه به وي خيره مي‌شوند تا شايد در چهره‌ي معصوم و خدايي وي، پشيماني را بيابند. ديدن تصوير بهزاد، دردآورترين صحنه‌ايست كه بيننده را از پاي در مي‌آورد و تراژدي حسنك وزير را تداعي مي‌كند. كينه‌هاي انباشته‌ي فرومايگاني چون مسعود غزنوي و بوسهل زوزني، مردي را كه تا ديروز شرافتمندانه صدارت مي‌كرد بر جايگاه متهم نشانده بودند و سفلگان پايكوبي مي‌كردند. بهزاد، چون حسنك وزير كه روزگاري وزارت و وكالت داشت، اكنون در تحقيرآميزترين شرايط در جايگاه متهم نشسته است. بي هيچ مروّتي و پاس داشتن حرمتي
-
مردان بزرگ ديگري را مي‌بيني كه هر كدام آبروي ملك و آيين بودند؛ تاج‌زاده، ميردامادي، رمضان‌زاده، امين‌زاده و… . جوان برومندي را مي‌بيني كه مزد نخبگي، پاكي و دين‌داري خويش را چنين مي‌ستاند! و اگر تا انتهاي اين راه دشوار و نفس‌گير تاب آورد، در تاريخ اين مرزوبوم تابنده خواهند ماند. محمدرضا را مي‌گويم كه دل مويه‌هاي همسرش، به خلق ادبياتي ويژه انجاميد
-
باز از اين قاب شعبده‌گري، در آن گوشه‌ي سمت چپ جواني را مي‌بيني كه قلم، توتم او بود! و سحر قلم وي يك دهه فرومايگان كم سواد و درشت خوي را آزار داده بود و بالاخره وقت انتقام فرا رسيد. محمد قوچاني را مي‌گويم، كه براستي در تاريخ مطبوعه نويسي ايران چنين قلمي و آن هم در چنين سن و سالي بي‌مانند است. هر مملكتي چنين صاحب قلمي را ويترين خويش مي‌نماياند و البته در اين سرزمين، مزد اين قلم، سلول انفرادي! و انبوه مردان و زنان ديگري كه وصفشان در اين مجال تنگ نمي‌گنجد
-
و اما به همه‌ي دختران خورشيد و پسران آفتاب از قبيله‌ي سبز بايد گفت، غمناك مبايد بود! به كساني دل سپرديد وارادت ورزيديد كه پس از سه دهه سياست ورزي، حال كه به جرم جاسوسي و انقلاب مخملي!! بيش از هفتاد روز- كه دقيقه‌هاي آن با رنج‌هايي ويرانگر همراه بود- سپري گشت، كمترين وابستگي به اجنبي نداشته‌اند و در مناسبات سياسي چه آن وقت كه بر صدر نشسته بودند و قدر مي‌ديدند و چه امروز كه پشت ميله‌ها‌ رنج‌ مي‌كشند، همواره پاك زيسته‌اند. و در قلمرو اخلاقي و مالي نيز كمترين شبهه‌اي در پيرامونشان نيافتند، كه اگر مي‌يافتند از كاه، كوه مي‌ساختند. اكنون همه به احترام فرزندان پاك اين سرزمين، كلاه از سر بر مي‌داريم و به ارادتمندي اينان فخر مي‌فروشيم
-
اگر چه در اين كوير وحشت، خورشيد انسانيت كسوف گرفت! اما
اليس صبحٍ بقريب
علی اکبر سروش
----
*دريافتي از شعر “ سفر به خير” شفيعي كدكني بزرگ

۸ شهریور ۱۳۸۸

خانه شیشه‌ای ترک بر می‌دارد

این انتصاب احمدی نژاد اگر هیچ چیزی نداشته باشد لا اقل یک نکته مثبت برای مردم ایران داشت. نشان داد جنبش مردم تا چه حد میتواند حکومت را بترساند. حرکت چند هفته اخیر مردم اگر چه با دادن شهدایی همراه شد، اما کم کم میرود که به بار بنشیند. به چند نمونه زیر دقت کنید

یک - مرتضوی رفت. شد یک مهره سوخته
دو - احمدی نژاد در مجلس دست و پا میزند
سه - موسوی، کروبی و خاتمی همچنان در موضع قدرت هستند، سخنرانی میکنند، دعوت به تجمع میکنند، نامه مینویسند و افشا میکنند. کسی‌ هم جرات ندارد به حریم آنها نزدیک شود
چهار - اصول گرایان با هم میجنگند و به صورت هم چنگ میاندازند
پنج - رهبر برای اولین بار دست خارجی‌ را انکار کرد و گفت که هر چه بوده داخلی‌ بوده
شش - جنایات کهریزک، بهشت زهرا و اطلاعات سپاه هم چنان از کودتاچیان قربانی می‌گیرد. حال هر کس به دنبال یافتن مجرم و تبرئه خود است
هفت - کفگیر اعتراف گیری به ته دیگ خورد و جلسه‌های بعدی داد گاه غیر علنی خواهد بود
هشت - اصلاح طلبان هم بیش از پیش متحد شده اند

و اینها تازه از نتایج سحر است. به قول ابراهیم نبوی چرا ما پیروزی‌های خود را نمی‌بینیم

درود بر تمامی‌ ایرانیان سبز

۳ شهریور ۱۳۸۸

قرمزته یا آبی ته؟

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست


گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا
سید محمد رضا عالی پیام

۱۸ مرداد ۱۳۸۸

وطن

با عرض معذرت شاعر رو نمیشناسم. ولی‌ شعر شعر عجیبی است

وطن يعني همه آب و همه خاك
وطن يعني همه عشق و همه پاك

به گاه شيرخواري گاهواره
به روز و درد پيري ، عين چاره

وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان
به خون و خاك بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه
سرآغاز و سرانجام هميشه

وطن يعني محبت ، مهرباني
نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني نگاه هموطن دوست
هر آنجايي كه داني هموطن اوست

وطن يعني قرار بيقراري
پرستاري ، كمك ، بيمارداري

وطن يعني هواي كوچه ي يار
در آن كو دل شكستن هاي بسيار

نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه
به كوچه آمدن با هر بهانه

وطن يعني غم همسايه خوردن
وطن يعني دل همسايه بردن

وطن يعني زلال چشمه ي پاك
وطن يعني درخت ريشه در خاك

ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون

دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان
هزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند
شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند

وطن يعني شكوه اشترانكوه
به درياي گهر استاده نستوه

وطن يعني سهند صخره پيكر
ستيغ سينه در سنگ تمندر


وطن يعني وطن استان به استان
خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان

كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري
سپاهان ، هگمتانه ، بختياري

طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان
دو آذربايجان ، ايلام ، گيلان

اراك ، فارس ، خوزستان و تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان

وطن يعني سراي ترك با پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس

بهشتي چشم را گسترده در پيش
ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش

وطن يعني همه سازندگي ها
رهايي از تمام بندگي ها

بريدن دست غير از گردن نفت
صلاي صبح ملي گردن نفت

وطن يعني ز هر ايل و تباري
وطن را پاسباني ، پاسداري

وطن يعني دلير وگرد با هم
وطن يعني بلوچ و كرد با هم

وطن يعني سواران و سواري
لر و كرد و يموت و بختياري

همه يك جان و يك دل بودن
ما به دامان وطن آسودن ما

وطن يعني دلي از عشق لبريز
گره باف ظريف فرش تبريز

وطن يعني هنر يعني سپاهان
حرير دستباف فرش كاشان

وطن يعني كتيبه در دل سنگ
تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ

وطن يعني همه نيك و بهنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت ، شب قدر
شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير
سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير

وطن يعني جلال مانده جاويد
ستون و سر ستون تخت جمشيد

هزاران نقش و خط مانده در ياد
صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد

نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ
سرود تيشه ي فرهاد در سنگ

سر و سرمايه هاي سرفرازي
ابوريحان و خوارزمي و رازي

به اوج علم و دانش رهنوردي
ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي

به بحر عشق و عرفان ناخدايي
عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي

وطن يعني به فرهنگ آشنايي
در لفظ دري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام
وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي
عفاف عشق در شعر نظامي

وطن يعني نگاه مولوي سوز
حضور نور در شمس شب و روز

وطن يعني پيام پند سعدي
زبان پيوسته در پيوند سعدي

وطن يعني هوا و حال حافظ
شكوه باور اندر فال حافظ

وطن يعني تبيره ، دمدمه ، كوس
طلوع آفتاب شعر از طوس

وطن يعني شب شهنامه خواندن
سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون
خورش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني زبان حال سيمرغ
حديث يال زال و بال سيمرغ

وطن يعني اميد نا اميدان
خروش و ويله گرد آفرينان

وطن يعني لگام و زين و مهميز
سواران قران و رخش و شبديز

وطن يعني گرامي مرز تا مرز
وطن يعني حريم گيو و گودرز
وطن يعني دل و دستي در آتش
روان و تن ، كمان و تير آرش
وطن يعني شبح يعني شبيخون
وطن يعني جلال الدين و جيحون
وطن يعني به دشمن راه بستن
به اوج آريو برزن نشستن
وطن يعني دو دست از جان كشيدن
به تنگشتان و دشتستان رسيدن
زمين شستن ز استبداد و از كين
به خون گرم در گرمابه ي فين

وطن يعني اذان عشق گفتن
وطن يعني غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونين شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشيدن
شهادت را به جان ارزان خريدن

وطن يعني هدف يعني شهامت
وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز
شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز

وطن يعني شكوه سرفرازي
وطن يعني ز عالم بي نيازي
وطن يعني گذشته ، حال ، فردا
تمام سهم يك ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران
وطن يعني همين جا ، يعني ايران

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

موستوجبی موستوجبی - مسعود بهنود

چون سایت مسعود بهنود فیلتر می‌شه هر از چندی مقالاتی که به نظرم جالب هست رو براتون اینجا کپی‌ می‌کنم
امیر بهادر جز استبداد چیزی در سرش نمی گنجید، تنها بلد بود هر صبح از دربار که می آمد بهانه می گرفت و چند تائی را مجازات می کرد، به زید و عمر رحم نمی کرد و به همه سخت می گرفت و بر همه ستم می راند
در همه امور چنین بود به طوری که در خانه هم اعتقادی جز این نداشت و ترکه های نر برایش از کوهپایه های سبلان می آوردند، در حوض می انداختند تا به قول خودش آب دیده شود بعد بچه ها، نوکرها و مطبخ نشینان و حتی صبایای خود را گهگاه با آن ترکه نوازش می کرد تا از یاد نبرند اطاعت خود. خودش هم البته اطاعت از یاد نمی برد
این امیربهادر با این خصوصیات و آن سبلت از بناگوش گذر کرده خیلی هم حسود بود و حاضر نبود تحمل کند که مردم از دیگری تعریف کنند. وقتی شنید مردم از برادران معیر به خوبی یاد می کنند که مادری مانند عصمت الدوله، دختر عزیزکرده شاه داشتند و پدری مانند معیرالممالک، به فکر افتاد که راز محبوبیت آن ها را بیابد و همان طریق بسپارد. گفتند عصمت الدوله سالن وسیعی دارد و در آن از ظهر تا پاسی از شب نوازندگان نامدار زمان می زنند و می خوانند و در چهارگوشه سالن چهار پایه گذاشته اند و عده ای مشغول نقاشی هستند
وقتی هم تابلوشان تمام می شد عصمت الدوله حاضر بود به قیمت خوب بخرد. این کار را برای خدمت به هنرمندان می کرد. امیربهادر هم تصمیم گرفت همین کار را بکند. داد سالنی درست کردند که نه نورگیرش مانند سالن معیر حساب شده بود و نه پنجره و نشیمن گاهش بدان خوبی. با وجود این به اصرار او چند تنی از اهل هنر راهی منزل وی شدند. نقاشان جوان گفتند چه باک اگر آن پذیرائی مدام عصمت الدوله در کار نیست، چای دم به دم نمی رسانند با روی خوش تا نقاشان لبی تر کنند، همین قدر که آدمی مانند امیربهادر دومین سالن هنری را در تهران باز کرده غنیمت است. برخی ایراد گرفتند که سالن بدون ساز و آواز نمی شود باز ندا در آمد که ولش کنید این امیر با موسیقی رابطه ای ندارد و باکی نیست
اما یک ماهی از برپائی سالن امیربهادر گذشته بود که او به بازدید رفت به یکی گفت چرا آهوئی که کشیده ای این قدر لاغر و مردنی است، یک پس گردنی زد. به آن دیگری بد گفت که مرد حسابی به چه جرائی نقش مرا در صفحه کشیده ای و فریاد زد ترکه. هر چه نقاش بخت برگشته التماس کرد که قصد خودشیرینی داشتم و تصور کردم شما هم مانند معیر پاداشی مرحمت می داری و خلعتی می بخشی، به خرج سردار نرفت، هر چه در گوشش گفتند خب سالن همین است و نقاشان همین طور باید آزاد باشند فایده نکرد و بعد هم داد نقاشان را از دم کتکی زدند. سالن هنری را بستند. نوکران دسته جمعی دم گرفتند: موستوجبی
بعد از دو ماه باز سردار پیام فرستاد به شاگردان دارالفنون که هر کس نقاشی می خواهد سه پایه و رنگ آماده است، سالن آفتابرو و مخلا، باز عده ای از نقاشان آمدند و کمبودها را نادیده گرفتند و باز یک ماهی گذشت دوباره سردار بهانه گرفت و داد زد ترکه. و بعد هم مثل دفعه قبل همه نقاشی ها را پاره کرد. باز نوکرها با ترکه دست به سینه صف کشیدند و خطاب به نقاشان جوان به آهنگ می خواندند موستو جبی. یعنی مستحق مجازات هستی
چنین بود که روزی قیزمولوک سوگلی سردار که از بستگان سلطنت بود، و سردار از او حرف شنوی داشت او را مخاطب قرار داد که سردار این چه کارست می کنی ، اصلا چه داعیه داری سالن درست کنی، این بچه های نه نه مرده چه گناه کرده اند که صدایشان می کنی با اصرار که بیائید و رونق سالن شوید، اما بعد به ترکه شان می بندی و نقاشی هایشان را هم پاره می کنی، ناله و نفرین مادرشان را مگر نمی شنوی. پاسخ این بود که سردار پزش را خوش دارد. همین که مردم بگویند سردار بهادر اهل هنرست و هنردوست، اما وقتی می دید که این ها در سالن هر چه می خواهند می گویند و بی اذن و رخصت اش هر چه را می خواهند می کشند تازه موقع ورود سردار چندان تواضعی هم نمی کنند، تحملش از دست می رفت. به قیرمولوک گفت تازه اگر من تنبیه نکنم ترکه هام خشگ می شوند، تخت شلاقم را چه کار کنم. بابا قاپچی کی شنل قرمز به تن کند
حالا این حکایت امروز ماست، یکی به امیربهادر بگوید ما را چه به انتخابات و حزب و رقابت حزبی و سیاسی. سردار ما را چه به روزنامه و آزادی بیان. مرغی که انجیر می خورد نوکش کج است
می توان از پزش گذشت. چون بنگرید همان هشت سال که آن اعتبار و آبرو نصیب کشور شد و همه جهان تهنیت گوی شما شدند که به به چه رشد و آرامشی، دیدید که نوکرانتان چه خون به دل بودند، به زحمت افتادند و دست به خون آن چهار آلودند. بعد ناگزیر شدند سعیدی را بفرستند که گلوله ای در مغز سعید دیگری رنجه بفرماید. مجبور شدند به جان دانشجویان بیفتند در هجده تیر. جهانگردانی را که الان فرش سرخ برایشان پهن می کنند به گلوله ببندند.و هزار زحمت دیگر
و نگاه کنید همین روزها را که دستگاه بیرونی سردار چه آماده و حاضر به یراقند ، همه مهیای جان دادن در راه آوردن تخته شلاق، کیست که مهیای گشودن سالن آفتابرو باشد. نگاه کنید این صف بلند را با شعارهای هیستریک. چه شادمانی وجودشان را در بر گرفته. خانه که گفته بودند دو روزه می سازند که ساخته نشد، مشکلات هوائی را که می گفتند دو ماهه از بین می برند که از بین نرفت، مملکتی که گفته بودند گلستان می شود که گورستان شد. حالا فقط مانده رکورد شکنی در تعداد متهمان در یک جلسه. می توان به کتاب رکوردها معرفی شان کرد. صدنفر در یک مجلس. الحق باید به چنین برنامه ریزی افتخار کرد. اصلا نشاندن چند لات و رذل و پنجاه دانشجوی امید آینده کشور در کنار هم و هفت هشت پیرمرد اهل سیاست در کنارشان .مگر کم کاری است. فقط می ماند حرف قیزمولوک که گفت با ناله و نفرین مادرشان چه می کنی سردار. سردار گفت امسال میروم عوضش زیارت، چهارصد نفر را شام می دهیم . ده تا گوسفند هم قربان می کنیم
دم در سالن دادگاه دیروز در محاکمه فله ای می شنیدم عده ای انگار با دیدن متهمان در غل و زنجیر فریاد می زدند صدایشان بلند بود. در نظرم آمد ابطحی هم با آن شوخ طبعی که دارد خودش دم گرفته به خودش می گوید: موستوجبی... موستوجبی...

۶ مرداد ۱۳۸۸

عالیجناب سبز پوش

ورود جناب هاشمی‌ سبز پوش را به جمع مستان تبریک میگویم. امیدوارم سبز بماند . بخوانید
...
پایگاه خبـری انصارنیوز
حالا مقايسه کنيد شرايط آن روز را با شرايطي که هم‌اکنون داريم. يکي از خبرنگاران مي‌گفت: در يکي از استان‌هاي محروم کشور، هيأت دولت به رياست احمدي‌نژاد جلسه داشت، ديدم پيرزني زياد دور و بر محل جلسه پرسه مي‌زنه، پرسيدم مادرجان دنبال کسي مي‌گردي؟ گفت نه! منتظرم احمدي‌نژاد بياد بيرون، دعوت کنم به خونه‌مون، براش املت درست کرده‌ام
زنده‌باد قارون
بعضي از انسان‌ها آدمي را به ياد خدا مي‌اندازد، اين يک روايت است و هاشمي رفسنجاني هم هميشه خدا مرا به ياد قارون مي‌اندازد. ايده‌هايش، سياست‌هايش، اعمالش همه و همه بوي قارون مي‌دهد. ناطق نوري مي‌گويد: «يک موقع آقاي هاشمي مي‌گفت يک زماني قم بوديم و به آقاي خامنه‌اي گفتم که آقا ما داريم طرف‌هاي سالاريه زمين مي‌خريم و شما هم بيا يک تکه بخر و آقاي خامنه‌اي در پاسخ گفته بودند که «آقاي هاشمي تو که مي‌داني من اهل اين حرف‌ها نيستم.»
و پس از آن هم که جامه رياست‌جمهوري را بر تن کشيد، بيشتر قارون‌نواز شد، قطار انقلاب را نگه داشت و در آغاز «پابرهنگان و مستضعفان» را از قطار پياده ساخت و بعد در ايستگاه تنش زدايي، در و ديوار شهر را از شعار «مرگ بر آمريکا» تهي ساخت و در مراحل بعد، پول نفت و وام‌هاي بانک جهاني و صندوق بين‌المللي پول را در اختيار طبقه متوسط قرار داد تا نهادهاي دولتي اين ملت را به خود اختصاص داده و تجمل‌گرايي شاهانه را بار ديگر در نظام جمهوري اسلامي ايران رواج دهند .
باري قطار انقلاب همچنان ترمز بريده به پيش مي‌تازد و مسافرانش «پا برهنگان و مستضعفان»اند. ديگر کسي را ياراي پياده کردن اين‌ها نيست، اين‌ها وارثان انقلابند و ديگر خطبه‌هاي «تجمل‌گرايي» و «تفرقه افکني» و «فرا جناحي» و «اعتدال» و... آنان را به وجد نمي‌آورد، ديگر دوران اين قبيل انشاءها سپري شده است، مردم ايران اينک منتظر زنگ «حساب» اند

فاطمه رجبی
1. حضور هاشمي در نمازجمعه، يادآور تكرار مقاطعي از تاريخ اسلام است كه ائمه‌جمعه فاقد صلاحيت ايماني و عملي، سال‏ها مأمومين مسلمان را به مسخره گرفته، و «نماز» را به ستيز!
واقعاً هاشمي «عدالت‌ستيز» كه «تقوايش» را در حداقل با «حسد و بخل و كينه و انتقام‌جويي از ملت و منتخب او»، و در حداكثر با «اعلان جنگ» با نظام اسلامي و بسيج نيروها و امكانات، به سركردگي فرزندان پليدش نشان داده است. چه نسبتي با «عدالت و تقوي» دو وي‍ژگي امام‌جماعت و جمعه دارد؟

2. هاشمي با فرهنگ «هاشميسم» و نگاه ارباب و رعيتي به ملت، بار ديگر «خان‌خاني» را به نمايش گذارد و از ملت «شهروند درجه 1 و 2 و 3» ساخت. او براي احياي «مرده موسوي» و انجام «خواست‌هاي آمريكا» آراي اكثريت را ناديده گرفت. و رأي‌دهندگان موسوي را كه به اصطلاح او نسبت به انتخابات «ترديد» دارند، آراي انديشمندان و عالمان خواند. افسوس بر ملتي كه هاشمي را ميدان داد تا بر خون شهيدان جولان دهد و با ثروت ملي فربه شود و قدرت را به معناي فاسد آن در چنگال خويش بگيرد. آيا اراذل و اوباش، آدم‌كشان و تخريب‌گران اموال و اماكن و در يك كلمه «گوش به زنگ‌هاي موسوي و آمريكا براي كشتن و زدن و دريدن» همان عالمان و انديشمندان هاشمي هستند؟ به طور قطع پاسخ مثبت است. زيرا سردسته اين اشرار فائزه، مهدي، ياسر و فاطمه هاشمي بودند، و عفت مرعشي همسر هاشمي عامل فراخوان آنها بود و شخص هاشمي تدارك‌دهنده و كانون اين فساد

ذالنون
آقای هاشمی چه در معرض سقوط باشد یا نباشد، دشمنان و کسانی که دل به وطن‌فروشان ایرانی بسته‌اند، بدانند که ایران وارد «عصر پساهاشمی» شده است و نظام اسلامی امروز نیازی به بازی با کارت آقای هاشمی ندارد. نظام اسلامی با کارت‌ها سوخته بازی نمی‌کند.

۳۰ تیر ۱۳۸۸

شطرنج

پدرم از بعدازظهر به بعد با کسي صحبت نکرده. صم بکم نشسته و به قول عمه خانم به افق‌هاي دور خيره شده است. مادربزرگ مي‌گويد: فکر کرده با رفتارش مي‌تواند مرا به برگزاري مجدد مسابقه شطرنج راضي کند. زهي خيال باطل‌! مادرم گفت: شما که بالاخره هرطور شده برنده مي‌شويد يک بار ديگر بازي کنيد. مادربزرگ گفت: نخير، امکان ندارد. آدم بايد به قانون عمل کند. وقتي کيش و مات شده است که من نمي‌توانم بگويم نشده. پسرخاله‌ام گفت: بنده‌خدا واقعا هم مات شده‌ها. فقط مانده‌ام قبل از اينکه بروم چرت بزنم همه مهره‌هاي شما غير از شاه و وزير و دو، سه پياده خورده بود. چطور شد وقتي برگشتم اوضاع عوض شده بود؟
مادربزرگ گفت: اين ديگر برمي‌گردد به عرضه بازيگر، من بلدم از مهره‌هام بازي بگيرم. برادرم گفت: درست است، مادرجان حتي از مهره‌هاي سوخته هم حسابي کار مي‌کشد
مادرم گفت: حالا چه کار کرديد که ايشان اين‌طور بهتش زده؟ و رو به پدرم گفت: شما هم چيزي بگو آخر. بلايي سرت آمده؟ مادربزرگ گفت: سکوت او هم مثل سکوت آن اوايل رفسنجاني است. محمد يزدي راست گفته که اين فقط سکوت نيست بلکه نوعي حمايت و طرفداري از جبهه مخالف است. برادرم گفت: مگر در اين خانه جبهه مخالف داريم؟ مادربزرگ گفت: بله که داريم. همه شما در اين خانه جبهه مخالفيد و بنده جبهه موافق
همسرم گفت: يعني اعتراف مي‌کنيد در اقليت هستيد؟ مادربزرگ گفت: نخير. بنده کلي هواخواه دارم در اين خانه. مرحوم آقابزرگ، مرحوم دايي جان، مرحوم... پدرم ناگهان به فرياد درآمد: همين ديگر، هرچه مهره‌هاش را مي‌زنم باز مي‌بينم اسب و فيل و رخ و همه مهره‌هاي محرومش باز توي صفحه‌اند
مادربزرگ گفت: بله که هستند. فکر کردي مهره‌هاي من هم مثل مهره‌هاي شما زود از صحنه خارج مي‌شوند؟ از در بيرونشان کني از پنجره مي‌آيند تو. پدر گفت: حالا چرا هرکار دلشان مي‌خواهند مي‌کنند؟ فيل افقي و عمودي مي‌رود و اسب چهارنعل در هر خانه‌اي دلش مي‌خواهد مي‌نشيند. مادربزرگ گفت: چون در اينجا آزادي فراتر از مطلق وجود دارد
شهرام شهيدي - اعتماد ملی‌

توپولوف

در پی سقوط یک فروند هواپیمای توپولوف در حوالی قزوین و کشته شدن یکصد وشصت سرنشین آن واکنش‌های مختلفی صورت گرفته که به برخی از آنها اشاره میکنیم
مقام رهبری - من در همین‌جا اعلام میکنم مسئول جان کسانی که در این حادثه کشته شده‌اند به عهده مردم قزوین است که حواس راننده هواپیما را پرت کرده بودند. من صد بار به شما گفته بودم که اگر قرار باشد بین هواپیما و قطاریکی را انتخاب کنید باید احمدی‌نژاد را انتخاب کنید. اگر شما او راانتخاب نکنید خودمان او را می‌کنیم
-------
احمدی‌نژاد - اصلا کی به شما اطلاع داده هواپیما سقوط کرده؟ هواپیما سالم است. مدرکش هم هست
-------
سخنگوی وزارت خارجه - ما دخالت امریکا و رسانه‌های بیگانه را در امورداخلی کشورمان را شدیدا محکوم میکنیم. آنها نباید خبر و گزارش این حادثه را منعکس میکردند. این یک حادثه خانوادگی بوده و به خودمان مربوط میشود. شاید ما دلمان بخواهد زرت و زرت هواپیماهایمان سقوط کنند اصلا به غربی‌ها چه ربطی دارد. آنها اگر راست میگن چرا آلمان را بخاطر قتل آن خانم محجبه تحریم اقتصادی نمیکنند؟
-------
صدا و سیما - بنا به خبری که هم اینک به دست‌مان رسید یک فروند هواپیمای آموزشی بدون سرنشین در ایالت پنسیلوانیای امریکا سقوط کرد و خسارات غیرقابل جبرانی به مزرعه یک امریکایی وارد کرد که بمحض تهیه گزارشات تکمیلی٬ آنرا به سمع و نظر شما خواهیم رساند. در پی این حادثه سهام بازار بورس نیویورک بمیزان قابل توجهی سقوط کرد و چندین موسسه بانکی صهیونیستی اعلام ورشکستگی کردند. برای اطلاع شما بینندگان عزیز همکارمان گفتگویی انجام داده با چند تن از کارشناسان امر هواپیمانوردی و کشاورزی که در پایان خبرها پخش خواهد شد
------
خواننده روزنامه کیهان -آقای میر حسین موسوی باید پاسخگوی کشته شدن سرنشینان هواپیمای سرنگون شده باشد. اگر او از اول نامزد انتخابات نمیشد الان این اتفاق نمی‌افتاد
"با شرمندگی بسیار یادم نیست این مطلب را از کجا استخراج کردم. به محض اطلاع تصحیح خواهم کرد"

تيم ملی مردم

تيم ِ ملی ِ مردم
در زمين خويش آمد
سوی تيم ديکتاتور
پا به توپ پيش آمد

يک دريبل جانانه
در اوائل بازی
تيم حمله را انداخت
فکر تيراندازی

سبزی زمين شد سرخ
با گلوله و خنجر
تيم فتنه شد پنهان
پشت گاز اشک‌آور

شوت خوب استقلال
روی پاس آزادی
شد نشانه‌ی امٌيد
شد جرقه‌ی شادی

با جوان دانشجو
تيم جهل درگير است
بدترين خطا پشت
خط هجده تير است

تيم ملی ملت
در زمين بيداری
مايه‌ی هماوازی
حاصل فداکاری

داور ميان زمين
چشم مردم دنياست
صحبت از حقوق بشر
حرف اصلی آنهاست

کارت سرخ ميگيرد
کاپيتان آدمکش
کله‌اش ز قدرت گرم
حالش از جنايت خوش

تيم پيرهن سبزان
ميکند نفس تازه
عشق ِ جام پيروزی
شوق ِ فتح دروازه

هادی خرسندی
لندن ۱۸تير ۱۳۸۸

۲۵ تیر ۱۳۸۸

شیخ بهرمانی و بازی سرنوشت



تاریخ بازی‌های بسیار دارد. دست تقدیر هر کسی‌ را چنین آزمایش نمیکند. او در هفتاد و پنج سالگی و پس از تمام فراز و نشیب‌های زندگی، انقلاب و جنگ میتواند در عرض کمتر از یک ساعت نام خود را به عنوان یک قهرمان شجاع و یا یک سازشکار خودخواه در تاریخ این مرز و بوم وارد کند. لحظه عجیبی‌ است. هرگز نمیتوانم دشواری چنین لحظه‌ای را درک کنم

بر این باورم که تاثیر بعضی‌ تصمیمات، لحظات، تحولات و شرایط خاص تاریخی‌ چنان فزاینده است که نام افراد را در صفحه دل مردم ماندگار می‌کند. موسوی، کروبی و خاتمی لحظه تصمیم را پشت سر گذاشتند و به قلوب مردم ایران برای قرن‌ها راه یافته اند. حال نوبت شیخ بهرمانی است که سرنوشت خود را در این پیچ خطرناک تاریخ رقم بزند

منتظر میمانیم ببینیم شیخ چه می‌کند. امیدوارم ساعت ۲ بعد از ظهر جمعه (۷ ساعت دیگر) هاشمی‌ را در جمع خود ببینیم

یوم تبلی السرائر

۱۸ تیر ۱۳۸۸

بقراط و من

نمیدانم چرا در هیچ زمینه‌ای نمیتوانم با عقاید خانم الاهه بقراط نقطه مشترکی پیدا کنم. خیلی‌ بنظرم دور از صحنه نشسته و در حال حکم دادن برای مردم ایران است. "لنگش کن"‌های بلند و بالای ایشان دیگر طاقت برای من یکی‌ نگذاشته. اول بار ایشان را در صدای آمریکا دیدم که در مناظره با دکتر زیبا کلام تقلای شدیدی میکرد که به ما بگوید نمیفهمیم. بگوید که ما دنبال سرنگون کردن رژیم باید باشیم نه اصلاح آن. بگوید که صلاح ما در اینست که کلام ایشان را به دقت گوش دهیم. اصلا نحوه درست تفکر کردن را یادمان دهد

چرا؟ چون در گزینش دوران انقلاب فرهنگی‌ مردود شده و این را امتیازی بسی‌ عظیم میداند، حالا ما باید تاوان بدهیم. خانم بقراط عزیز، به تمام مقدسات قسم که ما نبودیم در جریان. آنهایی که مهر رد بر سینه شما زدند خود اکنون از کرده هزار بار پشیمانند. لطفا مرحمت فرموده بیخیال ارائه طریق شوید

شور بختی اینکه تنها کسی‌ است که مقالات جراید آلمانی را ترجمه می‌کند. حال بنده نمیدانم با این عدم تعادل، ایشان چطور میتواند مترجم منصفی باشد. امیدوارم کس دیگری پیدا شود و ما را از بی‌ سوادی ندانستن زبان ژرمن‌ها نجات دهد. ف‌‌ م سخن کجایی‌ به فریاد برسی‌

این هم نمونه‌ای از تظاهرات ۱۸ تیر تهران. شجاعت مردم درس آموز است

۱۶ تیر ۱۳۸۸

پیرزنک از هادی خرسندی

يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
پيرزنک نشسته بود
ساق پاش شيکسته بود
مچ‌بند سبز هم بسته بود

پيرزن ميگفت: عجب باتومی بود!
کوفتی از يک جنس نامعلومی بود

يارو ترسيده و گيجگمونم مال بسيج
بهش‌-ام گفتم نزن قربونتم
من جای مادرتم، ننجونتم

ولی اون مادر و ننجون نميخواست
هيچ‌چی غير ريختن خون نميخواست

پيرزن ناله ميکرد، ناله و آه
خدا-رم شکر ميکرد گاه به گاه!

پيرزن ميگفت ولی وا نميدم
تودلم وحشتی‌رو جا نميدم

چرا من بايد بترسم
که نه دزدم و نه جانی
نه فقيه پادگانی

چرا من بايد بترسم
که نه اهل کودتايم
نه تو باند مجتبايم

نه پی بهره و صرفی
گاهی نطقی گاهی حرفی

يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
پيرزنک نشسته بود
ساق پاش شيکسته بود
مچ‌بند سبز هم بسته بود

پيرزن گفت
چرا من بايد بترسم؟
نيروی انتظامی بايد بترسه
که پر از ننگ شده
با من پيرزنک هم وارد جنگ شده

پيرزن ميگفت تماشا بکنين:
لشگر پيکار اومده!
سرتيپ و سردار اومده!
ناپلئون ِ دلدار اومده!
نادر افشار اومده!

اومده باتوم بکوبه توسر پيرزنک!
توی يک دشت بزرگ نه؛کنج ميدون ونک!

پيرزن گفت ميدونين:
چرا اينجا بشينم ناله کنم
ناله‌ی پير نودساله کنم

من جوونهارو ديدم کلی جوون شدم ننه
عاشق راهپيمائی در خيابون شدم ننه

من چشای ندا-رو ديدم، بادوم ميخواد دلم
پيکر بچه‌هامو ديدم باتوم ميخواد دلم

اگه يک باتوم ديگه بخورم چطو ميشم؟
فوق فوقش دوباره ولو ميشم
يه وقتم ديدی هپل هپو ميشم!

من ميرم تظاهرات
مبادا نيروی انتظامی بيکار بمونه
بذارين با انگليس مشغول پيکار بمونه

آخه من آمريکا و انگليسم
تو کار وات ايز دت و وات ايز ديسم

پيرزن گفت من ميرم تظاهرات
تا اونا عقده‌شونو رو سر من خالی کنن
وجودم ناقص بشه
بعضيا خوشحالی کنن

يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
پيرزنک واستاده بود

۱۵ تیر ۱۳۸۸

مروری بر تحولات اخیر

بعد از سپری شدن دو سه هفته از انتخابات و مشاهده تحولات اخیر چند مورد به ذهنم رسید که با شما در میان میگذارم

یک - نهاد رهبری انقلاب که طی‌ سی‌ سال گذشته همواره خود را بالاتر از مسائل روزمره نگه داشته بود، در عرض دو هفته و با چند حرکت عجولانه به سطح یک لیدر حزبی تنزل پیدا کرد. رهبر و نظام قربانی یک کوتوله سیاسی شدند

دو - در این فرایند هاله مقدسی که رهبر را در برگرفته بود، جای خود را به "مرگ بر..." داد. به قول بهنود: ما جوونی‌ کردیم، ولی‌ اون آق منصور دیگه آق منصور نشد

سه - کوس رسوایی رئیس جمهور "منتخب" که به حکم سیب زمینی‌‌های جادویی و اعجاب دلارهای نفتی‌ بر سر شاخ بن میبرید، با مصباح نرد عشق میباخت، بنیان گذاران انقلاب را لگد مال و امام زمان را در هر نا کجا آبادی خرج میکرد، اکنون از پشت بام افتاده است. متقلّب بزرگ سعی‌ کرد ایران را بی‌ حیثیت کند ولی‌ "خس و خاشاک" آبروی او و تمام مردان رئیس جمهور را بردند

چهار- در حالی‌ که نمایندگان آزاده مجلس به طور علنی از رهبر عبور کرده اند، دیگران همچنان بر طبل "ولایت مطلقه" میکوبند. "تغاری بشکند، ماستی بریزد"

پنج - رئیس مجمع تشخیص و مجلس خبرگان رهبری هم در حال زدن به نعل و میخ است. ولی‌ بر این باورم که در آینده نزدیک برگ برنده خود را رو خواهد کرد

شش - جمهوری اسلامی گرمای نفس‌های ما را حس کرد و قدرت اراده ما را دید. حالا متوجه شده اند که "استاده‌ام چو شمع، مترسان از آتشم" یعنی‌ چه

هفت - مردم، دوستان و دشمنان خود را در خارج از مرز‌های ایران میشناسند. آمریکا، اروپا، چین و روسیه نشان میدهند که بر مردم ما و بر کشتگان راه آزادی در ایران چه قیمتی گذشته اند. کارنامه هر کدام بر صفحه دل مردم نقش خواهد بست. امیدوارم در آینده مجبور نشوند از مردم به خاطر کارهایی که نکردند عذرخواهی کنند
هشت - موسوی و کروبی نشان دادند از تبار دلاوران آذربایجان و شیرمردان لرستانند. از خود گذشتگی آنان در حافظه تاریخ خواهد ماند. از آنان اسطوره نمیسازیم ولی‌ به احترام شجاعت و پایمردیشان کلاه از سر بر میداریم

نه - خاتمی هنوز هم امیدوار و منصف انتقاد می‌کند. یادمان نرود که این حرکت عظیم اخلاقی‌-سیاسی با انصراف عجیب او شروع شد. حالا زوایای آن تصمیم روشن میشود

ده - روزنامه نگاران، سیاستمداران، هنر مندان و شهروندان عادی که اکنون در بند هستند و یا در حال اعتراف کردن، هر کدام به زودی تبدیل به دشمنان قسم خورده این نظام خواهند شد. افشاری، سازگارا، گنجی، باطبی، ... نمونه های زنده این جریان هستند

یازده - علمای شیعه ثابت کردند که دیگر در میان توده‌های مردم جایی‌ ندارند و نمیتوانند مانند گذشته موج ایجاد کنند. حتی اگر با تمام قوا وارد شوند. به اعلامیه‌ها و سخنرانی های بزرگانی چون منتظری، صانعی، اردبیلی، جوادی آملی و حائری دقت کنید. همچنین سکوت بقیه علما قابل تامل است

دوازده - سپاه نقش خود را به عنوان بازوی سرکوب تثبیت کرد. حال دیگر همه میدانیم سپاه و بسیج نه برای نبرد با دشمنان خارجی‌ بل برای سرکوب اعتراضات مردمی تجهیز شده اند

سیزده - زن ایرانی تبدیل به سر خط اخبار جهان شد. این بار نه به خاطر سنگسار شدن، که به دلیل طغیان آزاد منشانه و پر کشیدن زیبای خود. زن ایرانی از زهرا رهنورد تا ندا سلطان، کوچه‌های اروپا را در نوردید، تا قلب اعراب نفوذ کرد، و بر آمریکا سایه انداخت

چهارده - روشنفکران و خبرگانی چون بهنود، کدیور، سروش، یوسفی اشکوری، نبوی، سازگارا، گنجی، مخملباف، نوری زاده، مهاجرانی و امثال آنها نقش تعیین کننده‌ای داشتند و دارند. باید در کنار ما باشند. یکپارچگی آنان تا لایه‌های جامعه نفوذ می‌کند

پانزده - هنرمندان متعهد خود را شناختیم. از شجریان تا انتظامی. از داریوش تا عطاران، از معتمد آریا تا ساسی مانکن. راستی‌ کسی‌ از شهرام ناظری و مهران مدیری خبری دارد؟

شانزده - ورزشکاران هم پدیدار شدند. از رضازاده که مسئول ستاد جوانان رئیس جمهور "منتخب" بود تا فوتبالیست‌هایی‌ که خطر کردند و در مهمترین بازی ملی‌ مچ بند عشق بستند. تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

هفده - مردم خواهان اصلاح وضع موجود هستند، و نه در پی‌ براندازی نظام. این چیزیست که همه باید درک کنیم

هیجده - هر ایرانی‌ یک رسانه بود، هست و خواهد بود. "همراه شو عزیز" فقط سرود نیست یک تاکتیک است

نوزده - خون ندا و ده‌ها شهید و صدها زخمی این سرکوب، گریبان آنانی‌ را خواهد گرفت که دستور کشتار دادند، آنانی‌ که به مردم هجوم بردند، آنانی‌ که مردم بی‌ دفاع را به گلوله بستند، آنانی‌ که بر سرکوب سرپوش گذاشتند، آنانی‌ که بر شهیدان و مجروحان این جنبش مسالمت آمیز سخیفانه نام آشوبگر نهادند، آنانی‌ که از کوچک و بزرگ اعترافات ساختگی گرفتند، و نیز آنانی‌ که چشم بر این جنایات بستند. وای اگر از پس امروز بود فردایی

بیست - بنده اعتقاد راسخ دارم که هست در پی شام سیاه صبح سپید

عرصه سیمرغ نه جولانگه توست... جوابیه به مهملات انصار در مورد استاد شجریان - قسمت اول

جناب آقای موزونی سلام علیکم
هر دو مطلب شما راجع به استاد بی‌ همتای موسیقی‌ ایران را با تاسف خواندم، متأسفم از اینکه در بهترین حالت می‌توان مطالب شما را در ردیف نطق‌های احساساتی‌، بی‌ منطق، تهدید آمیز، و پر از توهین دوستانتان در کیهان، انصار، رسالت و هیات دولت به شمار آورد.جوابیه‌ای تهیه کرده‌ام که جهت تنویر افکار عمومی‌ آنرا منتشر می‌کنم
راجع به مسائل شخصی‌ استاد هم ایشان اگر صلاح بدانند پاسخ خواهند گفت. بر من و شما فرض نیست در احوال شخصی‌ کسی‌ تجسس کنیم و او را تهدید به افشا گری نماییم. امیدوارم اینقدر انصاف در وجودمان مانده باشد. نمیدانم چرا ناگهان به یاد بگم، بگم‌های رئیس دولت افتادم

فرموده بودید
مطلبی که در خصوص رفتار نابخردانه شجریان نوشتم، درست مانند این بود که برای گردهمایی اوباش و خس وخاشاکی که در فتنه سبز، میان هواداران موسوی پنهان شده بودند «فراخوان» داده باشم، در فضای سایبر، یک موج «لجن‌پراکنی» بر علیه نگارنده به راه افتاد، ده‌ها وبلاگ و سایت جورواجور، گویی که مقدسات و محرمات خانوادگی‌شان به خطر افتاده باشد، توهین و فحشی نبود و نماند که نثار بنده نکنند، عجیب‌تر اینکه همگی آنانی که مدام، نظام و دولت نهم را به تقدیس‌گرایی متهم می‌کنند، شجریان را چنان در زر ورق قداست پیچیده وآنکارد کردند که لحظه‌یی به یاد حملات دوم خردادی‌ها در دوران سیاهشان به معصومین و بعضا ذات اقدس پروردگار در روزی‌نامه‌هایشان افتادم
این فراز از مطلب شما با اینکه خیلی‌ تلاش داشتید خود را منطقی‌ بنمایانید به طرز عجیبی‌ شبیه فرمایشات سر کار خانم رجبی و رئیس دولت نهم است. ببینید چگونه تمام مخلفانتان را فتنه گر، خس و خاشاک و لجن پراکن میخوانید. همینجا اضافه کنم شبیه خانم رجبی یا رئیس دولت نهم بودن مشکل شما نیست، چون لا اقل آنها شجاعانه چهره واقعی خود را نشان میدهند، مساله شما اینست که شما در متنتان سعی‌ دارید خود را منطقی‌ جلوه دهید در حالی‌ که تکلیف مخالف خود را از همان ابتدا با صفاتی که به او نسبت میدهید، مشخص فرموده اید.
مضاف بر این خواستم بپرسم وقتی‌ کسی‌ این میزان از اقبال مردم را با خود دارد که خود جوش این گونه تمام قد پاسخ توهین ها را میدهند، آیا این خود نشان دهنده مردمی بودن او نیست. این را مقایسه فرمایید با میزان دفاعیات همین مردم از مثلا آقای احمدی نژاد. حتی میتوانید به کامنت‌های رسیده برای سایت‌های اصول گرا سر زده میزان مردمی بودن دوستان خود را بسنجید

از جناب ضرغامی در خواست فرموده اید که
جناب ضرغامی، ماه رمضان نزدیک است، شما را به خون شهدای رسانه قسم، در این فقره بدون اغماض باشید و ربنای شجریان را پخش نکنید، چرا که بعد از رفتار زننده‌یی که از او سر زده و به ملت و رییس‌جمهور توهین نموده است، پخش ربنای او نه تنها تحقیر ملی است، بلکه درست حکم همان تکبیرهایی را دارد که با فرمان بی‌بی‌سی و صدای امریکا بلند می‌شد
داوری در مورد اینکه ربنا پخش شود یا نه بر عهده شما نیست. گر چه جناب ضرغامی نشان داده است که در کج سلیقگی از اسلاف خود چند قدمی‌ پیش است، اما هنوز نتوانسته حسن سلیقه را از مردم بگیرند. مردم سی‌ و چند سال است که نشان داده ا‌ند که این ندای آسمانی را با جان و دل دوست دارند و این با فرامین شما خدشه بر نمیدارد. اجازه بدهید تصمیم راجع به تحقیر ملی‌ با مردم باشد. این یکی‌ را لا اقل به آنان ببخشایید

متعجبم! چرا بعضی متوجه تحقیر رندانه‌یی که شجریان، در ارتباط با «ربنایش» نسبت به ملت روا می‌دارد نیستند؟ چه می‌خواهم بگویم؟ ....همه شنیده‌ایم که شجریان عنوان نموده که «ربنایش» را همین‌طوری و تمرینی خوانده و بدون اجازه و خبرش سر از آنتن ملی درآورده
نکته بسیار مهمی را اشاره فرمودید باید بپرسم شما چه کردید هنگامی که دوستان شما پروژه‌های قبلا راه اندازی شده را دوباره راه اندازی نموده و ۲۴ ساعته و بی‌ وقفه منت بر سر ما میگذارند. با این تحقیر‌های ملی‌ که دیگر از فرط روزمرگی عادی شده ا‌ند چه باید کرد. دانش آموز دبستانی که در آشپز خانه انرژی اتمی‌ کشف کرد کجاست؟ واکسن ایدز چه شد؟ هاله نور هنوز هست یا به سرقت رفته است؟ نامه تونی بلر و عذر خواهی‌ رسمی‌ ایشان هنوز نرسیده؟ عجیب که اینها را نمی بینید. چه خوب بود تذکری به آنها هم میدادید و بی‌ طرفی‌ خود را ثابت میفرمودید

هشدار دادید که
از آنجا که حجم بسیار بالایی از مجادله و مقابله و مناظره و مشاجره‌های اینترنتی درون فضای سایبر، بین موافقان و مخالفان این نوشته رویداده که هنوز هم فروکش نکرده است، برخود فرض می‌دانم تا چند نکته را توضیح دهم و این مقوله را «برای همیشه» ببندم، چرا که مسائل به مراتب مهم‌تر از شجریان در روزمره کشور در جریان است که همه وظیفه داریم تا به آنان نیز بپردازیم
بنده به عنوان یکی‌ از لجن پراکنان و عضوی از خانواده بزرگ خس و خاشاک اعلام میدارم، نه خواهش می‌کنم، بلکه استدعا دارم که پرونده این بحث را نبندید. افکار بنده احتیاج شدیدی به تنویر دارد و از شما و کلیه پرونده بازان، خبر سازان، و رأی شماران خواهش می‌کنم که آن روی سکه این عنصر خود فروخته، مزدور و وطن فروش را را به ما گمراهان نشان دهید. بنده تا کنون نمیدانستم صدا و سیمای ما ۲۴ ساعته صدای کسی‌ را پخش می‌کند که مزدور بی‌ بی‌ سی‌ بوده، شکار میرفته، پسرش آواز میخوانده، و حتی خودش هم آواز میخوانده. از اینها همه بدتر از این راه پول در میاورده. این شخص طی‌ یک عملیات پیچیده برای مردم بم ۵ میلیارد تومان پول خرج کرده است. البته میتوانسته با این پول به جناب وزیر کشور کمک کند بلکه پرونده سیاهش پاک شود. راستی‌ جناب موزونی، وزیر کشور دولت نهم چقدر به مردم بم کمک کرده است. حالا نمیپرسم این همه پول را ظرف چند سال به جهت تصویر دلنشینش یا صدای زیبایش یا ... بدست آورده

پیشگوئی فرمودید که
من هیچ‌گاه چشم و گوش به ساسی‌مانکن و یا ام‌کلثوم نسپرده‌ام و در خصوص محصولاتشان نیز اظهارنظر نکرده و نمی‌کنم، اما شجریان، هم محبوبیت خود را از تازه‌کاری مانند ساسی‌مانکن پایین‌تر خواهد آورد و هم، قدر مسلم، غیرت ام‌کلثوم را در برابر دشمن آب و خاک کشور به خرج نداد
اینکه محبوبیت استاد با چه کسی‌ قابل مقایسه است هم از حدود اختیارات ظاهرا تام شما خارج است. بنده در عجبم که شما چگونه به خود جسارت میدهید در مورد میزان محبوبیت دو نفر (صرف نظر از اینکه چه کسانی هستند) قضاوت کنید؟ آیا این همان روشی‌ نیست که پیشتر تیم تبلیغاتی دولت نهم در نظر سنجیهای خود اعمال میکنند؟ جناب موزونی اینها توهمات است. خود را بر جای مردم نشاندن و برای آنان تصمیم گرفتن خیال پردازیست. بگذارید مردم خود تصمیم بگیرند. اینها قیم نمیخواهند. باور بفرمایید

در مورد دفاع مقدس فرمودید
آنانی که چند ترانه خوانده شده توسط شجریان را به رخ کشیدند، توجه دارند که به میان آتش و گلوله رفتن و از مرگ استقبال کردن، آنهم به تمنای روحیه دادن به سربازان وطن، تفاوت بسیار دارد با اینکه در سایه امن خانه و صدها کیلومتر دورتر از معرکه بنشینی و چه‌چه بزنی و مثلا حماسی بخوانی. کسی توقع نداشت تا شجریان نیز مانند برخی هنرمندان متعهد و غیور این مرز و بوم، اسلحه به دست بگیرد، اما این هنرمند به اصطلاح مردمی که ادعای وطن‌دوستی‌اش گوش فلک را کر کرده است چرا به میان جوانان شوریده حال خط مقدم جبهه‌ها نرفت و نخواند تا یادگاری دلیرانه از خویش به جای بگذارد؟ بگذریم از اینکه هیچ‌کدام از تولیدات مثلا حماسی شجریان در بلندگوهای جبهه‌های هشت سال دفاع مقدس، پخش نمی‌شد ونه اصولا مخاطبی داشت تا پخش شود، چرا؟ «چون او مردمی نبود
الف - دوستان شما با کسانی که در دفاع مقدس همه چیز خود را دادند چه کردند. کجا هستند آغاجری ها، جلایی پور ها، حجاریان ها؟ آیا جبهه رفتن حالا که به نفع شماست باید مقیاس داوری باشد؟
ب - اگر هم فرض بر این باشد، برادر حسین شریعتمداری کی در جبهه بود؟ قاضی مرتضوی چه میکرد؟ جناب کردان چه مدت مشغول جانبازی برای اسلام بود؟ راستی‌ مجاهدت‌ها و زندان رفتن های آیت الله مصباح را کسی‌ در زمان طاغوت به یاد دارد و یا جنگیدن ایشان و فرزندانشان در جبهه‌های نبرد با رژیم بعثی به خاطر کسی‌ مانده است؟ اگر بوده بفرمایید تا ما کوردلان توبه کنیم
ج - فرض بر این است که هنرمند با هنر خود به مشکلات جامعه پیرامونش بپردازد. لطفا اگر تا کنون فرصت نکرده اید آثار استاد را در دوران دفاع مقدس دوباره مرور کنید. شاید از تلخی‌ کامتان بکاهد

ادامه مطلب را در پست بعدی پی میگیرم. باز هم متاسفم از اینکه حب قدرت چشمان دوستانتان را چنان کور کرده که گوهر وجود استاد را درک نمیکنند.
قدر زر زرگر شناسد