۸ شهریور ۱۳۸۸

خانه شیشه‌ای ترک بر می‌دارد

این انتصاب احمدی نژاد اگر هیچ چیزی نداشته باشد لا اقل یک نکته مثبت برای مردم ایران داشت. نشان داد جنبش مردم تا چه حد میتواند حکومت را بترساند. حرکت چند هفته اخیر مردم اگر چه با دادن شهدایی همراه شد، اما کم کم میرود که به بار بنشیند. به چند نمونه زیر دقت کنید

یک - مرتضوی رفت. شد یک مهره سوخته
دو - احمدی نژاد در مجلس دست و پا میزند
سه - موسوی، کروبی و خاتمی همچنان در موضع قدرت هستند، سخنرانی میکنند، دعوت به تجمع میکنند، نامه مینویسند و افشا میکنند. کسی‌ هم جرات ندارد به حریم آنها نزدیک شود
چهار - اصول گرایان با هم میجنگند و به صورت هم چنگ میاندازند
پنج - رهبر برای اولین بار دست خارجی‌ را انکار کرد و گفت که هر چه بوده داخلی‌ بوده
شش - جنایات کهریزک، بهشت زهرا و اطلاعات سپاه هم چنان از کودتاچیان قربانی می‌گیرد. حال هر کس به دنبال یافتن مجرم و تبرئه خود است
هفت - کفگیر اعتراف گیری به ته دیگ خورد و جلسه‌های بعدی داد گاه غیر علنی خواهد بود
هشت - اصلاح طلبان هم بیش از پیش متحد شده اند

و اینها تازه از نتایج سحر است. به قول ابراهیم نبوی چرا ما پیروزی‌های خود را نمی‌بینیم

درود بر تمامی‌ ایرانیان سبز

۳ شهریور ۱۳۸۸

قرمزته یا آبی ته؟

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست


گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا
سید محمد رضا عالی پیام

۱۸ مرداد ۱۳۸۸

وطن

با عرض معذرت شاعر رو نمیشناسم. ولی‌ شعر شعر عجیبی است

وطن يعني همه آب و همه خاك
وطن يعني همه عشق و همه پاك

به گاه شيرخواري گاهواره
به روز و درد پيري ، عين چاره

وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان
به خون و خاك بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه
سرآغاز و سرانجام هميشه

وطن يعني محبت ، مهرباني
نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني نگاه هموطن دوست
هر آنجايي كه داني هموطن اوست

وطن يعني قرار بيقراري
پرستاري ، كمك ، بيمارداري

وطن يعني هواي كوچه ي يار
در آن كو دل شكستن هاي بسيار

نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه
به كوچه آمدن با هر بهانه

وطن يعني غم همسايه خوردن
وطن يعني دل همسايه بردن

وطن يعني زلال چشمه ي پاك
وطن يعني درخت ريشه در خاك

ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون

دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان
هزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند
شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند

وطن يعني شكوه اشترانكوه
به درياي گهر استاده نستوه

وطن يعني سهند صخره پيكر
ستيغ سينه در سنگ تمندر


وطن يعني وطن استان به استان
خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان

كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري
سپاهان ، هگمتانه ، بختياري

طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان
دو آذربايجان ، ايلام ، گيلان

اراك ، فارس ، خوزستان و تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان

وطن يعني سراي ترك با پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس

بهشتي چشم را گسترده در پيش
ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش

وطن يعني همه سازندگي ها
رهايي از تمام بندگي ها

بريدن دست غير از گردن نفت
صلاي صبح ملي گردن نفت

وطن يعني ز هر ايل و تباري
وطن را پاسباني ، پاسداري

وطن يعني دلير وگرد با هم
وطن يعني بلوچ و كرد با هم

وطن يعني سواران و سواري
لر و كرد و يموت و بختياري

همه يك جان و يك دل بودن
ما به دامان وطن آسودن ما

وطن يعني دلي از عشق لبريز
گره باف ظريف فرش تبريز

وطن يعني هنر يعني سپاهان
حرير دستباف فرش كاشان

وطن يعني كتيبه در دل سنگ
تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ

وطن يعني همه نيك و بهنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت ، شب قدر
شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير
سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير

وطن يعني جلال مانده جاويد
ستون و سر ستون تخت جمشيد

هزاران نقش و خط مانده در ياد
صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد

نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ
سرود تيشه ي فرهاد در سنگ

سر و سرمايه هاي سرفرازي
ابوريحان و خوارزمي و رازي

به اوج علم و دانش رهنوردي
ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي

به بحر عشق و عرفان ناخدايي
عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي

وطن يعني به فرهنگ آشنايي
در لفظ دري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام
وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي
عفاف عشق در شعر نظامي

وطن يعني نگاه مولوي سوز
حضور نور در شمس شب و روز

وطن يعني پيام پند سعدي
زبان پيوسته در پيوند سعدي

وطن يعني هوا و حال حافظ
شكوه باور اندر فال حافظ

وطن يعني تبيره ، دمدمه ، كوس
طلوع آفتاب شعر از طوس

وطن يعني شب شهنامه خواندن
سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون
خورش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني زبان حال سيمرغ
حديث يال زال و بال سيمرغ

وطن يعني اميد نا اميدان
خروش و ويله گرد آفرينان

وطن يعني لگام و زين و مهميز
سواران قران و رخش و شبديز

وطن يعني گرامي مرز تا مرز
وطن يعني حريم گيو و گودرز
وطن يعني دل و دستي در آتش
روان و تن ، كمان و تير آرش
وطن يعني شبح يعني شبيخون
وطن يعني جلال الدين و جيحون
وطن يعني به دشمن راه بستن
به اوج آريو برزن نشستن
وطن يعني دو دست از جان كشيدن
به تنگشتان و دشتستان رسيدن
زمين شستن ز استبداد و از كين
به خون گرم در گرمابه ي فين

وطن يعني اذان عشق گفتن
وطن يعني غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونين شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشيدن
شهادت را به جان ارزان خريدن

وطن يعني هدف يعني شهامت
وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز
شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز

وطن يعني شكوه سرفرازي
وطن يعني ز عالم بي نيازي
وطن يعني گذشته ، حال ، فردا
تمام سهم يك ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران
وطن يعني همين جا ، يعني ايران

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

موستوجبی موستوجبی - مسعود بهنود

چون سایت مسعود بهنود فیلتر می‌شه هر از چندی مقالاتی که به نظرم جالب هست رو براتون اینجا کپی‌ می‌کنم
امیر بهادر جز استبداد چیزی در سرش نمی گنجید، تنها بلد بود هر صبح از دربار که می آمد بهانه می گرفت و چند تائی را مجازات می کرد، به زید و عمر رحم نمی کرد و به همه سخت می گرفت و بر همه ستم می راند
در همه امور چنین بود به طوری که در خانه هم اعتقادی جز این نداشت و ترکه های نر برایش از کوهپایه های سبلان می آوردند، در حوض می انداختند تا به قول خودش آب دیده شود بعد بچه ها، نوکرها و مطبخ نشینان و حتی صبایای خود را گهگاه با آن ترکه نوازش می کرد تا از یاد نبرند اطاعت خود. خودش هم البته اطاعت از یاد نمی برد
این امیربهادر با این خصوصیات و آن سبلت از بناگوش گذر کرده خیلی هم حسود بود و حاضر نبود تحمل کند که مردم از دیگری تعریف کنند. وقتی شنید مردم از برادران معیر به خوبی یاد می کنند که مادری مانند عصمت الدوله، دختر عزیزکرده شاه داشتند و پدری مانند معیرالممالک، به فکر افتاد که راز محبوبیت آن ها را بیابد و همان طریق بسپارد. گفتند عصمت الدوله سالن وسیعی دارد و در آن از ظهر تا پاسی از شب نوازندگان نامدار زمان می زنند و می خوانند و در چهارگوشه سالن چهار پایه گذاشته اند و عده ای مشغول نقاشی هستند
وقتی هم تابلوشان تمام می شد عصمت الدوله حاضر بود به قیمت خوب بخرد. این کار را برای خدمت به هنرمندان می کرد. امیربهادر هم تصمیم گرفت همین کار را بکند. داد سالنی درست کردند که نه نورگیرش مانند سالن معیر حساب شده بود و نه پنجره و نشیمن گاهش بدان خوبی. با وجود این به اصرار او چند تنی از اهل هنر راهی منزل وی شدند. نقاشان جوان گفتند چه باک اگر آن پذیرائی مدام عصمت الدوله در کار نیست، چای دم به دم نمی رسانند با روی خوش تا نقاشان لبی تر کنند، همین قدر که آدمی مانند امیربهادر دومین سالن هنری را در تهران باز کرده غنیمت است. برخی ایراد گرفتند که سالن بدون ساز و آواز نمی شود باز ندا در آمد که ولش کنید این امیر با موسیقی رابطه ای ندارد و باکی نیست
اما یک ماهی از برپائی سالن امیربهادر گذشته بود که او به بازدید رفت به یکی گفت چرا آهوئی که کشیده ای این قدر لاغر و مردنی است، یک پس گردنی زد. به آن دیگری بد گفت که مرد حسابی به چه جرائی نقش مرا در صفحه کشیده ای و فریاد زد ترکه. هر چه نقاش بخت برگشته التماس کرد که قصد خودشیرینی داشتم و تصور کردم شما هم مانند معیر پاداشی مرحمت می داری و خلعتی می بخشی، به خرج سردار نرفت، هر چه در گوشش گفتند خب سالن همین است و نقاشان همین طور باید آزاد باشند فایده نکرد و بعد هم داد نقاشان را از دم کتکی زدند. سالن هنری را بستند. نوکران دسته جمعی دم گرفتند: موستوجبی
بعد از دو ماه باز سردار پیام فرستاد به شاگردان دارالفنون که هر کس نقاشی می خواهد سه پایه و رنگ آماده است، سالن آفتابرو و مخلا، باز عده ای از نقاشان آمدند و کمبودها را نادیده گرفتند و باز یک ماهی گذشت دوباره سردار بهانه گرفت و داد زد ترکه. و بعد هم مثل دفعه قبل همه نقاشی ها را پاره کرد. باز نوکرها با ترکه دست به سینه صف کشیدند و خطاب به نقاشان جوان به آهنگ می خواندند موستو جبی. یعنی مستحق مجازات هستی
چنین بود که روزی قیزمولوک سوگلی سردار که از بستگان سلطنت بود، و سردار از او حرف شنوی داشت او را مخاطب قرار داد که سردار این چه کارست می کنی ، اصلا چه داعیه داری سالن درست کنی، این بچه های نه نه مرده چه گناه کرده اند که صدایشان می کنی با اصرار که بیائید و رونق سالن شوید، اما بعد به ترکه شان می بندی و نقاشی هایشان را هم پاره می کنی، ناله و نفرین مادرشان را مگر نمی شنوی. پاسخ این بود که سردار پزش را خوش دارد. همین که مردم بگویند سردار بهادر اهل هنرست و هنردوست، اما وقتی می دید که این ها در سالن هر چه می خواهند می گویند و بی اذن و رخصت اش هر چه را می خواهند می کشند تازه موقع ورود سردار چندان تواضعی هم نمی کنند، تحملش از دست می رفت. به قیرمولوک گفت تازه اگر من تنبیه نکنم ترکه هام خشگ می شوند، تخت شلاقم را چه کار کنم. بابا قاپچی کی شنل قرمز به تن کند
حالا این حکایت امروز ماست، یکی به امیربهادر بگوید ما را چه به انتخابات و حزب و رقابت حزبی و سیاسی. سردار ما را چه به روزنامه و آزادی بیان. مرغی که انجیر می خورد نوکش کج است
می توان از پزش گذشت. چون بنگرید همان هشت سال که آن اعتبار و آبرو نصیب کشور شد و همه جهان تهنیت گوی شما شدند که به به چه رشد و آرامشی، دیدید که نوکرانتان چه خون به دل بودند، به زحمت افتادند و دست به خون آن چهار آلودند. بعد ناگزیر شدند سعیدی را بفرستند که گلوله ای در مغز سعید دیگری رنجه بفرماید. مجبور شدند به جان دانشجویان بیفتند در هجده تیر. جهانگردانی را که الان فرش سرخ برایشان پهن می کنند به گلوله ببندند.و هزار زحمت دیگر
و نگاه کنید همین روزها را که دستگاه بیرونی سردار چه آماده و حاضر به یراقند ، همه مهیای جان دادن در راه آوردن تخته شلاق، کیست که مهیای گشودن سالن آفتابرو باشد. نگاه کنید این صف بلند را با شعارهای هیستریک. چه شادمانی وجودشان را در بر گرفته. خانه که گفته بودند دو روزه می سازند که ساخته نشد، مشکلات هوائی را که می گفتند دو ماهه از بین می برند که از بین نرفت، مملکتی که گفته بودند گلستان می شود که گورستان شد. حالا فقط مانده رکورد شکنی در تعداد متهمان در یک جلسه. می توان به کتاب رکوردها معرفی شان کرد. صدنفر در یک مجلس. الحق باید به چنین برنامه ریزی افتخار کرد. اصلا نشاندن چند لات و رذل و پنجاه دانشجوی امید آینده کشور در کنار هم و هفت هشت پیرمرد اهل سیاست در کنارشان .مگر کم کاری است. فقط می ماند حرف قیزمولوک که گفت با ناله و نفرین مادرشان چه می کنی سردار. سردار گفت امسال میروم عوضش زیارت، چهارصد نفر را شام می دهیم . ده تا گوسفند هم قربان می کنیم
دم در سالن دادگاه دیروز در محاکمه فله ای می شنیدم عده ای انگار با دیدن متهمان در غل و زنجیر فریاد می زدند صدایشان بلند بود. در نظرم آمد ابطحی هم با آن شوخ طبعی که دارد خودش دم گرفته به خودش می گوید: موستوجبی... موستوجبی...