۶ مهر ۱۳۸۸

عجایب

آیا این عجیب نیست که

همان علومی که باعث پیروزی انقلاب شد ۳۰ سال بعد انقلاب را دچار بزرگترین بحران خود کرد

مقاله یک روزنامه دولتی بر علیه یک مرجع تقلید شیعه ۳۰ سال پیش باعث به وجود آمدن انقلابی شد که اکنون روزنامه های دولتیش هر روزه بر ضد مراجع مطلب مینویسند


هنرپیشه‌های متبحر و شریف ایرانی به خاطر ابراز عقیده از کار محرومند ولی‌ یک هنرپیشه درجه چندم کره‌ای میشود الگوی نسل جوان ما


امام جمعه مشهد اوباما را که یک مسلمان زده است سگ سیاه مینامد ولی‌ یک کمونیست با هیأت همراه در معیت رئیس جمهور به حرم امام رضا شرفیاب میگردد


آقازاده های دزد آزادند ولی‌ پسر آقای خزعلی به خاطر ابراز عقیده سیاسی بازداشت است


آنچیزی که احمدی نژاد به هاشمی‌ در مناظره‌های انتخاباتی نسبت داد، سه ماه بعد توسط نزدیکترین یاران خاتمی، موسوی و کروبی در دادگاههای آنچنانی بر علیه خاندان هاشمی‌ تکرار شد


دولت اسکاتلند یک تروریست بین المللی شناخته شده را به دلیل بیماری مهلک و از روی انسان دوستی‌ آزاد می‌کند ولی‌ حکومت جمهوری اسلامی جانباز اصلاحات و همچنین اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب که مبتلا به سرطان است را دستگیر می‌کند


روزنامه نگاران ایرانی‌ به اتهام جاسوسی و به دلیل مسافرت به خارج از کشور در زندان هستند ولی‌ کسانی که اصولا مقیم خارج هستند و یا خارجی‌ هستند از زندان آزاد شده اند

حضور جمعیت که در نماز‌های جمعه و راه پیمایی ها، حتی به زور اضافه کاری دولتی، پذیرایی و...، مایه مباهات حکومت بود ناگهان باعث دردسر شد و چاره‌ای نبود جز گاز اشک آور

ورزشکار ایرانی در مسابقات مهم فقط میتواند نماد سیاسی یا مذهبی‌ که به تایید رسیده را نمایش دهد و نه نمادی که خود می‌خواهد


بهترین و وفادار‌ترین هنرمند این مملکت به دلیل همدلی با مردم به شدید‌ترین وجه مورد هجمه و گستاخی مسلمان نما‌ها قرار گرفت

...

و این قصه ادامه دارد

من مرد تنهاي شبم

بعد از روز قدس عده يي از اصولگرايان ناگهان طرفدار گفت وگو شده اند و خلاصه حرف شان اين است که چه کاريه اين همه مردم هي ميان وسط خيابون، بياييد با هم گفت وگو کنيم حل شه بره. ما ضمن ابراز اينکه؛ عجب، خواستيم عرض کنيم اگر پس فردا آقاي خاتمي که سفير کبير «گفت وگو» هستند به اين دوستان گفتند «حرف مارو دزديدن/ دارن باهاش پز ميدن» کسي گلايه نکند
--
اما از بحث هاي گلايه آميز که بگذريم مي رسيم به بحث شيرين دولت بعد از نهم، هيچ به روند کاري احمدي نژاد در اين چندساله دقت کرده ايد؟ اول اصلاح طلبان حذف شدند. بعد آدم هايي مثل امير خادم و عماد افروغ و... بعد از آن کساني مثل دانش جعفري (اساساً کابينه دولت نهم با کاروانسرا خيلي تفاوت هاي محسوسي در باب رفت و آمد نداشت. در مباحث ديگر البته تفاوت هاي زيادي داشت از جمله اينکه اتفاقاً کاروانسرا جاي مفيدي است.) بعد از آن حتي آدم هايي مثل صفارهرندي (فکرش را بکن،) و محسني اژه يي هم حذف شدند
--
شکر خدا همين طور که پيش برود و در آينده نزديک اين اتفاقات قابل پيش بيني است؛ - محمود احمدي نژاد اعلام کرد علي لاريجاني نه تنها اصولگرا نيست بلکه موهايش هم مثل آدم هايي که من در نيويورک ديدم بور است، - سخنگوي دولت گفت اشخاصي مثل مطهري، باهنر و توکلي نه تنها با مباني ديني مشکل دارند که حتي به عکس احمدي نژاد هم چپ نگاه کرده اند. - رئيس دولت بعد از نهم در يک سخنراني ابراز داشت تنها اصولگراياني که مي بينم من و الهام و جواد هستيم (منظور از الهام، غلامحسين الهام و منظور از جواد، شمقدري بود گويا). - محمود احمدي نژاد گفت من تنها دولتمرد درست تاريخ هستم و در واقع من مرد تنهاي شبم
--
راستي در خبرها آمده که شمقدري به معاونت سينمايي وزارت ارشاد برگزيده شد. جوايز جشنواره فيلم فجر امسال اينها خواهند بود؛
سيمرغ بلورين بهترين فيلمنامه به فاطمه رجبي براي فيلمنامه: معجزه هزاره سوم
سيمرغ بلورين جلوه هاي ويژه به صادق محصولي براي اثر ماندگار انتخابات خرداد 88
سيمرغ بلورين نقش اول مرد به اسفنديار رحيم مشايي براي حضور در فيلم هاي دولت نهم و دولت بعد از نهم
سيمرغ بلورين بهترين فيلم به معني واقعي کلمه به فيلم : کميته مجلس براي بررسي وضعيت بازداشت شدگان
تقدير از بهترين تکيه کلام ضمن تقدير از محمود احمدي نژاد براي جمله : سر مخالفان را به طاق مي کوبم -- به محمود احمدي نژاد اهدا شد براي عبارت : خس و خاشاک
ابراهیم رها

۳۱ شهریور ۱۳۸۸

همه بلبلان بمردند

سیدعلی ‌میرفتاح

درباره مرگ علما فرموده‌اند که چون شکافی است که چیزی آن را قادر نیست پر کند. یعنی جای خالی آنها را کسی، یا چیزی پر نخواهد کرد. این سخن در حوزه‌های مختلف، مصداق‌های متعدد دارد. در موسیقی ایرانی نیز درگذشت پرویز مشکاتیان، به مثابه ثلمه‌ای است که بر پیکره این موسیقی وارد شده است

بخش اعظمی از اندوه و غم ما معطوف به این حقیقت است که می‌دانیم جای خالی مشکاتیان تا ابد خالی خواهد ماند، همچنان که جای خالی حبیب سماعی تا ابد خالی است... هنرمندان هم می‌میرند، همچنان که همه می‌میرند. مرگ حق است و از این نظر تسلیم امر و اراده حقیم و می‌دانیم که هیچ بنی‌بشری از این تقدیر محتوم گریزی ندارد، اما مرگ کسی مثل مشکاتیان ما را می‌ترساند که مبادا این کاخ بلند فردوسی، که البته سال‌هاست که رو به ویرانی نهاده، بی‌پاسبان و بی‌نگهبان بماند. این گروه جمع و جور شجریان و رفقایش، تنها جماعتی نوازنده و خواننده نیستند که مثلاً برای تفنن و پر کردن اوقات فراغت ما بزنند و بخوانند و کاسبی کنند و هنر خود را بنمایانند، بلکه اینها آخرین بازماندگان از طایفه‌ای هستند که نگهبانی و حراست از زبان و ادبیات و فرهنگ فارسی را به عهده داشتند. از این طایفه جز معدودی نمانده که حالا دست طبیعت گل عمرشان را دارد یک به یک می‌چیند. سر خم می‌‌سلامت... خدا عمرشان را طولانی کند که تنها امیدمان همین‌ها هستند. جز ایشان هر که هست، کلنگی به دست گرفته و به جان این کاخِ کوخ شده فردوسی افتاده. ما تنها موسیقی اصیل ایرانی را مدیون مشکاتیان و دوستان هم‌نسلش نیستیم، بلکه بابت همین ته‌مانده ادبیات فارسی نیز وامدار ایشانیم

فقط رپ‌خوان‌ها و پاپ‌خوان‌ها و لس‌آنجلسی‌ها و تهران‌جلسی‌ها نیستند که دارند اصل و فرع این زبان را به گند می‌کشند. فقط این رادیو و تلویزیون خودمان و این‌طرفی‌ها و آن‌طرفی‌ها نیستند که دارند غلط و غلوط حرف می‌زنند و شأن این زبان را ضایع می‌کنند، فقط مدیران نیستند که در نامه‌های اداری‌شان فارسی را پاس نمی‌دارند، فقط با اس‌ام‌اس نیست که فارسی را به اسپرانتو تبدیل می‌کنیم، فقط این معلم‌ها نیستند که جزوات پرغلط به دانش‌آموزان خود می‌دهند، فقط ما روزنامه‌نگاران نیستیم که فارسی را به بدترین شکل ممکن تقدیم خوانندگان می‌کنیم، فقط مجری‌های تلویزیون نیستند که تن فردوسی را توی گور می‌لرزانند، فقط شعرای نوپرداز نیستند که میراث گرانقدر سعدی را می‌دهند و به جایش خروس قندی می‌گیرند، فقط سیاسیون ما نیستند که خود را بی‌نیاز از ادبیات فارسی می‌دانند، فقط تازه به دوران رسیده‌ها نیستند که فارسی را با انگلیسی و فرانسه و چینی و پشتو قاتی می‌کنند، فقط... فقط اینها که نیستند، همه کلنگ گرفته‌اند و به جان این زبان و فرهنگ افتاده‌اند

در این میان تنها همین اهل موسیقی به اصطلاح سنتی هستند که مشتاقانه و سخت‌گیرانه، حافظ و سعدی می‌خوانند و اصرار دارند که پاک و پاکیزه و بر مبنای ذوق سلیم و احتیاط و محافظه‌کاری عالمانه، در حفظ و اشاعه زبان و فرهنگ اصیل ایرانی بکوشند. اگر همین‌ها هم نباشند و نتوانند که غزلیات سعدی و حافظ را به آواز و تصنیف به گوش سنگ شده ما برسانند، به سال نمی‌رسد که فاتحه این زبان و ادبیات خوانده خواهد شد. اگر اینها نباشند، به خدا که از تاک و تاک‌نشان، هیچ نشانی نخواهد ماند. کاری که مشکاتیان و شجریان و علیزاده و لطفی و... می‌کردند، فقط تداوم نوعی موسیقی رو به زوال نبود، بلکه اینها با جدیت تمام داشتند از انقراض زبانی جلوگیری می‌کردند که از صد و پنجاه سال به این طرف هر که آمده جایش را تنگ کرده و در برابرش سدی محکم بنا نمود زبان یک چیز انتزاعی نیست، زبان ما همین گلستان و بوستان و اشعار حافظ و نظامی و... اینهاست

آیا جز این گروه قلیل موسیقی سنتی، کس دیگری هست که مصرانه پیوند ما را با این بزرگان نگذارد که بگسلد؟ جز شجریان کس دیگری بوده که توی این سال‌ها در گوش ویران ما سعدی زمزمه کند؟ نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند/ همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی. در عوض جای خیلی‌ها باز شده که عربده بکشند و فارسی را به بدترین شکل ممکن عرضه کنند و طرفدار هم داشته باشند و برایشان دست هم بزنیم و هورا هم بکشیم و... نماند جز غرابی
نظر شخصی‌ کمال الملک
البته به گمان بنده مجاهدت‌های اساتیدی چون شفیعی کدکنی و الهی قمشه‌ای نیز نباید فراموش شود. به هر حال مطلب به موقع و نغزی بود. از میر فتاح به خاطر کارهایش همواره سپاسگزارم

۳۰ شهریور ۱۳۸۸

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست




کاریکاتور شجریان در کیهان


اما واقعاَ حیفه شریعتمداری توش نباشه !! نه؟


















۱۸ شهریور ۱۳۸۸

جشن زوال استبداد دينی، نامه عبدالکريم سروش به آيت الله خامنه ای

بنام خدا
عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد. صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدندو جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت

آقای خامنه ای
که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده
درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان يار دلنوازم شکری است با شکايت." نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند
پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن، قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای
می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را ... آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که
لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند
می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند
ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا - خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست
...
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که "خدايا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟
تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای
می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمايش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود

آقای خامنه ای
بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد
اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند. ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه "پايگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک
***
با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون - آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴
بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند

آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور

رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

۱۱ شهریور ۱۳۸۸

قاب شیشه ای غم آلود

دلِ من‌گرفته‌زينجا/ زغبارِ اين بيابان/ و ازين كوير وحشت
--
به قاب تلويزيون كه نگاه مي‌كني، از شرم نگاهت را مي‌پايي
جمعي را مي‌بيني كه در دستبردي نابهنگام ربوده شدند و اكنون پس از هفتاد روز بي‌خبر، بي‌پناه و سر در گريبان، خود را در نظاره‌ي خلق مي‌بينند. اينان نه فقط بر جان و روان خويش بيمناكند. بلكه بر جان همه‌ي آناني كه دوستشان مي‌دارند، بيمناكند. از همسر و فرزندان تا ياران و همپويان. ديرزمانيست كه بي‌آگاهي از شب و روز، در تنهايي و بي مصاحبتي و بي آن كه بدانند كجايند، چه بايد بگويند و در پشت ديوارهاي سهمگين زندان مردم چه مي‌كنند، يارانشان كجايند و دليرمرداني چون ميرحسين، خاتمي و كروبي چه واكنشي نشان داده‌اند، روزگار مي‌گذرانند. صد البته از حضور اعتراضي سه ميليون جمعيت، از گسترش روزافزون موج سبز و همدلي و هم‌آوايي افكار عمومي جهان، از دل مويه‌هاي اديبانه‌ي فاطمه‌ شمس و غم‌نامه‌هاي شجاعانه‌ي دختران و پسرانشان هيچ نمي‌دانند. و بر همه‌ي اين‌ها اخبار مجعول و بافته‌هاي ذهني موهوم بازجوها را اضافه كني، آن گاه مي‌تواني اندكي از رنج‌هايي كه فرزندان پاك اين سرزمين در آن چار ديواري تنگ و نمور و بي‌روزن مي‌برند، سردرآوري
-
در دادگاهي! كه هيچ چيز آن شباهت با دادگاه ندارد، نه موضوع اتهام، نه متن مغشوش كيفرخواست، نه تطويل بازداشت، نه فقدان ديدار خانواده، نه موقعيت وكيل، نه محاكمه‌ي فلّه‌اي، نه اعتراف‌گيري تهوع‌آور و نه حتي چيدمان زندانيان كه در نوع خود بي مانند است. كه به گفته‌ي عالمان دين و نخبگان حقوق، به عنوان يك ننگ در تاريخ قضا ثبت خواهد شد
-
باز هم از قاب تلويزيون نگاهت را كه در صحن دادگاه! مي‌گرداني محشري برپاست! همه را يكجا مي‌بيني. انديشمند دليري كه هنوز آثار جانكاه تيري را كه از چلّه‌ي كمان همان طايفه بر تن او نشست، مي‌بيني – انتقام همه‌ي سال‌هاي عميقْ انديشيدن و فاخر نوشتن را از وي مي‌ستانند. و از شكستن اين قهرمان پايكوبي مي‌كنند. كه حتي در مرام قبيله‌هاي جاهلي عرب و شواليه‌هاي روم، قهرمان را در موقعيتي برابر با خود نگه مي‌داشتند و مانع از شكستن و تحقير وي مي‌شدند. فقط سفلگان از فروپاشي و خودويرانگري يك قهرمان لذت مي‌برند! چه، در كومه‌ي اينان اخلاق مرده است. بي‌ترديد، در آن بالاها خداي سعيد نيز در حيرت است! هزار مرتبه گفتند و باز نشنيدي
كنون سزاي ستيهند گيْت را ديدي
گرسنه مير و به زنجير، كز چه رو، اي شير!
به جشن شادي بوزينگان نرقصيدي؟
-
باز هم از قاب اين جعبه‌ي جادوئي! مردي را مي‌بيني كه عصاره‌ي رنج‌ها، استقامت‌ها و فضايل انساني است. چهل سال است كه بر آرمان خويش پاي مي‌فشرد و حسرت شنيدن يك آخ را در دل دشمنان خويش باقي گذاشت. بهزاد را مي‌گويم. در تمام اين جلسات دادگاه، ناجوانمردانه در جلو مي‌نشانندش با تن‌پوشي تحقيرآميز و دوربين‌هايي كه به وي خيره مي‌شوند تا شايد در چهره‌ي معصوم و خدايي وي، پشيماني را بيابند. ديدن تصوير بهزاد، دردآورترين صحنه‌ايست كه بيننده را از پاي در مي‌آورد و تراژدي حسنك وزير را تداعي مي‌كند. كينه‌هاي انباشته‌ي فرومايگاني چون مسعود غزنوي و بوسهل زوزني، مردي را كه تا ديروز شرافتمندانه صدارت مي‌كرد بر جايگاه متهم نشانده بودند و سفلگان پايكوبي مي‌كردند. بهزاد، چون حسنك وزير كه روزگاري وزارت و وكالت داشت، اكنون در تحقيرآميزترين شرايط در جايگاه متهم نشسته است. بي هيچ مروّتي و پاس داشتن حرمتي
-
مردان بزرگ ديگري را مي‌بيني كه هر كدام آبروي ملك و آيين بودند؛ تاج‌زاده، ميردامادي، رمضان‌زاده، امين‌زاده و… . جوان برومندي را مي‌بيني كه مزد نخبگي، پاكي و دين‌داري خويش را چنين مي‌ستاند! و اگر تا انتهاي اين راه دشوار و نفس‌گير تاب آورد، در تاريخ اين مرزوبوم تابنده خواهند ماند. محمدرضا را مي‌گويم كه دل مويه‌هاي همسرش، به خلق ادبياتي ويژه انجاميد
-
باز از اين قاب شعبده‌گري، در آن گوشه‌ي سمت چپ جواني را مي‌بيني كه قلم، توتم او بود! و سحر قلم وي يك دهه فرومايگان كم سواد و درشت خوي را آزار داده بود و بالاخره وقت انتقام فرا رسيد. محمد قوچاني را مي‌گويم، كه براستي در تاريخ مطبوعه نويسي ايران چنين قلمي و آن هم در چنين سن و سالي بي‌مانند است. هر مملكتي چنين صاحب قلمي را ويترين خويش مي‌نماياند و البته در اين سرزمين، مزد اين قلم، سلول انفرادي! و انبوه مردان و زنان ديگري كه وصفشان در اين مجال تنگ نمي‌گنجد
-
و اما به همه‌ي دختران خورشيد و پسران آفتاب از قبيله‌ي سبز بايد گفت، غمناك مبايد بود! به كساني دل سپرديد وارادت ورزيديد كه پس از سه دهه سياست ورزي، حال كه به جرم جاسوسي و انقلاب مخملي!! بيش از هفتاد روز- كه دقيقه‌هاي آن با رنج‌هايي ويرانگر همراه بود- سپري گشت، كمترين وابستگي به اجنبي نداشته‌اند و در مناسبات سياسي چه آن وقت كه بر صدر نشسته بودند و قدر مي‌ديدند و چه امروز كه پشت ميله‌ها‌ رنج‌ مي‌كشند، همواره پاك زيسته‌اند. و در قلمرو اخلاقي و مالي نيز كمترين شبهه‌اي در پيرامونشان نيافتند، كه اگر مي‌يافتند از كاه، كوه مي‌ساختند. اكنون همه به احترام فرزندان پاك اين سرزمين، كلاه از سر بر مي‌داريم و به ارادتمندي اينان فخر مي‌فروشيم
-
اگر چه در اين كوير وحشت، خورشيد انسانيت كسوف گرفت! اما
اليس صبحٍ بقريب
علی اکبر سروش
----
*دريافتي از شعر “ سفر به خير” شفيعي كدكني بزرگ